برنامه سعادت (ترجمه کشف المحجة لثمرة المهجة) - سید بن طاووس - الصفحة ٩٥ - فصل نود و يكم
پس پدرت على ٧ براى حفظ بيضه اسلام، و باقى ماندن اين اذانى كه در مأذنهها گفته مىشود، و حفظ آنچه در دست آنان است از قرآن، و پايدار بودن نماز بطرف كعبه، و حفظ احكام ظاهره اسلام، خون جگرها خورد و شدايدى را تحمل كرد كه اگر تأييدات الهى نبود كه در هر حال آن حضرت را بقدرت باهره خود تقويت نموده و حفظ فرمود، هر آينه از حمل آن عاجز بود پاك و منزه است خدائى كه بفضل و عنايت خود آن حضرت را تقويت نموده و نيرومند قرار داد.
و چه بسيار قول خنساء مناسب با جدت على ٧ است كه ميگويد:
|
و ما بلغت كف امرء متطاول |
به المجد الا حيث ما نلت اطول |
|
|
و ما يبلغ المهدون في القول مدحة |
و لو اكثروا الا الذى فيك افضل |
|
يعنى و يد طولاى هيچ مردى بمقام مجد و عظمتى نرسيده است مگر اينكه آنچه را تو بآن دست يافته بالاتر و برتر است، و مدح گويان و ثناخوانان هر چه در مديحهسرائى بيافزايند آنچه در تو است افضل و بالاتر از آن است.
فصل نود و يكم
و اى فرزندم محمد كه خداوند جل جلاله آنچه از معرفت احتياج دارى بتو عنايت فرمايد، و بزيادى سعادات و عنايات خود مشرفت فرمايد، بدان كه عداوت و دشمنى در ميان پدرت على ٧ و آنان كه بر او مقدم شدند ظاهر و متواتر است و قابل انكار نيست، براى وضوح اين مطلب بكتاب (طرائف) و كتاب (نهج البلاغه) و كتب تاريخ اهل صدق و امانت مراجعه كن، و من در كتاب (طرائف) پاره از آنچه بخارى و مسلم در صحيح خود راجع بسقيفه روايت نمودهاند ذكر كردهام، از جمله اينكه: پدرت على ٧ و جماعتى از بنى هاشم بلا خلاف از بيعت با ابو بكر تا شش ماه تخلف نمودند، و از آن جمله اينكه: عمر شهادت داده باينكه عباس و پدرت على ٧ ابو بكر و عمر را كاذب و خائن و غدركننده ميدانستهاند، و بر طبق آن شهادت ميدادند.[١]
[١] در جلد هشتم بحار الانوار( باب شكاية امير المؤمنين عمن تقدمه) صفحه ١٨٠ ميفرمايد: سيد بن طاوس در كتاب( طرائف) از صحيح بخارى، و صحيح مسلم، و جمع بين الصحيحين حميدى بسندهاى خود از مالك بن اوس روايت نموده كه: عمر بن الخطاب بعباس و على گفت: چون رسول خدا از دنيا رفت و ابو بكر متصدى امر خلافت شد و گفت:
من جانشين رسول خدا هستم، شما دو نفر آمديد در حالتى كه تو( عباس) ادعاى ميراث پسر برادر خود مينمودى، و على ميراث زوجه خود را از طرف پدر مطالبه ميكرد، پس ابو بكر گفت: رسول خدا فرموده است: ما گروه انبياء ارث نميگذاريم آنچه واگذاريم صدقه است؛ پس شما دو نفر او را كاذب و گنهكار و غدركننده و خائن دانستيد، و خدا داند كه او صادق و نيكو كار و در متابعت حق استوار بود، و چون ابو بكر وفات كرد و من متصدى امر خلافت شدم و خود را جانشين رسول خدا و ابو بكر دانستم شما مرا نيز كاذب و گنهكار و عذركننده و خائن دانستيد، و خدا داند كه من صادق و نيكوكار و تابع حق هستم، پس چون من متصدى امر خلافت شدم شما دو نفر متفق و متحد شده و بنزد من آمده و مطالبه ميراث نموديد. اقول پس از اين علامه مجلسى ميفرمايد: من خود اين خبر را در صحيحين ديدهام، و در جامع الاصول از صحيحين و ترمذى و نسائى و ابو داود از حميدى بالفاظ مختلفه نقل نموده است( انتهى).