برنامه سعادت (ترجمه کشف المحجة لثمرة المهجة) - سید بن طاووس - الصفحة ٢٣٠ - فصل صد و پنجاه و دوم -(نامه امير المؤمنين
و با آنان بيعت نكرد.
و فروة بن عمر انصارى- كه رسول خدا را با دو اسب يارى ميكرد، و درآمد املاك خود را كه هزار وسق خرما بود همه را بفقرا و مساكين تصدق ميكرد- بر پاى خواست و ندا در داد كه: اى گروه قريش بمن خبر دهيد كه آيا در ميان شما كسى هست كه لياقت خلافت را داشته باشد و در او باشد آنچه در على است؟ پس قيس بن مخزمه زهرى گفت:
نه در ميان ما نيست كسى كه در او باشد آنچه در على است، پس فروة بن عمر گفت: راست گفتى، آيا در على ٧ هست آنچه در احدى از شما نيست؟ گفت آرى چنين است، گفت:
پس چه شما را از او بازداشت؟ گفت: اجتماع مردم بر ابو بكر، گفت: بخدا قسم كه مطابق عادت و سنت و اخلاق خود رفتار نموديد، و همانا در سنت نبى خود بخطا رفتيد، و اگر آن را (امر ولايت را) در اهل بيت پيغمبر خود قرار داده بوديد هر آينه از بالاى سر و زير پاى خود ميخورديد (از بركات آسمان و زمين بهرهمند ميشديد).
بالاخره ابو بكر خليفه شد، ولى در كارها ميانهروى نموده و مفاسد را آشكار ننمود، پس با او مصاحبت كردم در حالى كه نصيحتكننده او بودم، و در آنچه كه اطاعت خدا بود او را متابعت نمودم، تا هنگام مرگ او رسيده و محتضر شد، پيش خود گفتم: امر ولايت را از من نگرداند، و اگر خصوصياتى كه ميان او و عمر بود كه قبلا بر آن تبانى نموده و بآن رضايت داده بودند نبود هر آينه گمان نداشتم كه آن را از من بگرداند؛ با اينكه فرموده پيغمبر ٦ را به بريده اسلمى هنگامى كه من و خالد بن وليد را بسوى يمن فرستاد شنيده بود، كه فرمود: هر گاه از يك ديگر جدا شويد هر يك از شما بر لشكر خود مستقلا امارت دارد، و هر گاه در يك جا جمع شويد پس على بر همه شما امير است، پس رفته و جهاد نموديم و اسيرانى بدست آورديم، كه در ميان ايشان خوله دختر جعفر جار الصفا بود، كه براى حسن و جمالش جار الصفايش ناميدند، پس من خوله حنفيه را بغنيمت گرفتم، و خالد او را از من گرفت، و بريده را خدمت رسول خدا ٦ در حالتى كه