برنامه سعادت (ترجمه کشف المحجة لثمرة المهجة) - سید بن طاووس - الصفحة ٢٣٩ - فصل صد و پنجاه و دوم -(نامه امير المؤمنين
پس چون او را كشتيد نزد من آمديد كه با من بيعت نمائيد، و من امتناع كردم و شما نپذيرفتيد، پس دست خود جمع كردم و شما آن را گشوديد، و بسوى خود كشيدم و شما آن را بطرف خود كشيديد، پس بر من هجوم آورديد مثل هجوم شتران تشنه كه بر آبگاه خود هجوم آورند، تا اينكه گمان كردم كه خواهيد مرا كشت، و بعضى از شما بعضى ديگر را كشنده خواهيد بود، تا حدى كه بند نعلين من گسيخت، و رداء از دوشم افتاد، و ضعيفان پايمان شدند، و خوشحالى مردم در بيعت كردن با من بحدى رسيد كه صغيران براى آن حمل شدند، و كبيران ناتوان لرزان براى آن سرعت نمودند، و عليلان را براى آن بدوش كشيدند، و پاها براى آن برهنه شد، (يا از كثرت ايستادن بر وى قدمها بانتظار بيعت نمودن، بتعب و زحمت افتاد).
پس از آن گفتيد با ما بيعت كن بر آنچه با ابو بكر و عمر بيعت كردند؛ زيرا كه ما غير از تو نيابيم و بغير تو راضى نشويم، پس با ما بيعت كن كه متفرق نشويم و اختلاف نورزيم، پس من با شما بكتاب خدا و سنت رسول ٦ بيعت نمودم، و مردم را به بيعت كردن با خود خواندم، پس هر كس با رضا و رغبت بيعت كرد از او پذيرفتم، و هر كس امتناع ورزيد او را واگذاشتم.
پس اول كسى كه با من بيعت كرد طلحه و زبير بودند، كه گفتند: ما با تو بيعت كنيم بشرط اينكه با تو در امر شريك باشيم، بايشان گفتم: نه، و لكن شما با من در نيرو و قوت شريكيد و در حال عجز مددكار منيد، پس باين شرط با من بيعت كردند، و اگر امتناع كرده بودند اكراه و اجبارشان نميكردم، چنانچه نسبت بغير ايشان نكردم، و طلحه اميد حكومت يمن داشت، و زبير اميد حكومت عراق داشت، و چون دانستند كه من بآنان حكومت نخواهم داد، به بهانه عمره از من اجازه مسافرت خواستند، و در حقيقت قصدشان غدر و مكر بود، پس بعايشه پيوستند و او را با عداوتهائى كه از من در دل داشت بر عليه من بر انگيختند، و زنان ناقص ايمان، و ناقص عقل، و ناقص حظ هستند، اما نقص