برنامه سعادت (ترجمه کشف المحجة لثمرة المهجة) - سید بن طاووس - الصفحة ٢٣١ - فصل صد و پنجاه و دوم -(نامه امير المؤمنين
تحريض و تهييجكننده بر من بود فرستاد، و بريده بآنچه واقع شده بود از گرفتن من خوله را خبر داد، پس آن حضرت فرمودند: اى بريده سهم او از خمس بيش از آنست كه اخذ نموده است[١] همانا او ولى شما است بعد از من، و اين كلام را ابو بكر و عمر شنيدند، و الحال بريده حى و حاضر است و هنوز نمرده است، آيا بعد از اين براى كسى جاى حرفى ميماند.
عاقبت ابو بكر امر را بدون مشورت بعمر واگذار كرد، و مردم هم با او بيعت كردند، و رفتار او در نظر مردم پسنديده بود، تا زمان مرگش رسيد، پيش خود گفتم: عمر
[١] بدان كه خوله حنفيه مادر محمد بن حنفيه فرزند امير المؤمنين ٧ است: و از اين نامه امير المؤمنين ٧ معلوم مىشود كه از اسيران زمان حضرت رسول ٦ بوده است كه حضرت امير المؤمنين ٧ براى خود اختيار نموده، و حضرت رسول ٦ هم امضاء فرموده است، و جواب اعتراض خالد و بريده را داده است.
و صاحب كتاب ناسخ التواريخ از ابن كلبى نقل نموده است كه« گروهى از عرب در زمان ابو بكر خوله را باسيرى گرفتند، و اسامة بن زيد از ايشان بخريد و بامير المؤمنين ٧ بفروخت، چون آن حضرت حسب و نسب او را بدانست آزادش ساخت آنگاهش بشرط كابين تزويج كرد» پس از آن گويد:« و آن كس كه خوله را از سباياى يمامه داند بر خطا رفته است»:
و نيز صاحب ناسخ از ابو نصر بخارى نسابه از اسماء بنت عميس روايت نموده است كه:
حنفيه زنى سياه چرده و نيكو موى بود، امير المؤمنين ٧ او را در بازار ذو المجاز بخريد و با فاطمه ٣ هبه فرمود، و فاطمه ٣ او را بمكمل غفارى بفروخت، و خوله از مكمل دخترى آورد كه عونه نام داشت، و بعد از مكمل در سراى امير المؤمنين ٧ محمد را بزاد، پس عونه از جانب مادر خواهر محمد است، و خود صاحب ناسخ قول كلبى را اختيار نموده است و گويد: حديث نخستين استوارتر باشد.
و لكن بسيارى از علماى شيعه و سنى او را از اسيران يمامه دانند، و گويند: پس از آنكه خالد بن وليد مالك بن نويره يربوعى و اصحاب او را گشت، و در همان شب با زن مالك هم بستر شد، زنان و اطفال ايشان را اسير نمود، كه از جمله اسيران خوله حنفيه بود كه با اسيران ديگر بنزد ابو بكر فرستاد.
و علماى اهل سنت گويند: خوله در سهم امير المؤمنين ٧ واقع شد و از آن حضرت محمد را بزاد، و اين را دليل بر صحت كار خالد و ابو بكر دانند: و گويند: اگر قوم مالك بن نويره مرتد نشده بودند چگونه امير المؤمنين ٧ خوله را بكنيزى گرفت؟
لكن علماى شيعه گويند: كار خالد و ابو بكر باطل بوده است، و ادله و شواهدى ذكر نمايند كه در كتب مفصله مذكور است، و گويند: حضرت امير المؤمنين ٧ خوله را بعنوان كنيزى تصرف ننموده بلكه او را بعقد خود درآورده است.
و خلاصه اين حكايت مطابق روايات شيعه كه از حضرت باقر ٧ و جابر بن عبد اللَّه نقل نمودهاند اينست كه:
جماعتى از شيعه كه در آنان جابر بن يزيد بود حضور حضرت باقر ٧ شرفياب شدند و عرضه داشتند: آيا پدرت على ٧ بامامت اول و دويم راضى بود؟ فرمود:
نه بخدا قسم، عرض كردند: پس چگونه از اسيران ايشان خوله حنفيه را نكاح كرد؟ حضرت باقر ٧ بجابر فرمود: بمنزل جابر بن عبد اللَّه انصارى برو، و از طرف من او را طلب نما، جابر گويد: بمنزل او رفته و دق باب كردم، از درون خانه ندا در داد: اى جابر بن يزيد صبر كن، جابر از اين كلام تعجب نموده و چون وى بيرون آمد پرسيد كه: از كجا دانستى كه من جابرم، و حال اينكه من در بيرون بوده و تو در داخل خانه بودى؟ گفت: مولاى من حضرت باقر خبر داد كه: تو از حضرتش از حنفيه سؤال خواهى نمود، و ترا در صبح امروز بنزد من خواهد فرستاد، پس باتفاق بمسجد آمده و شرفياب حضور آن حضرت شدند، پس آن حضرت بآن جماعت فرمودند. از اين شيخ سؤال نمائيد تا آنچه شنيده و ديده است براى شما بيان نمايد، پس آن جماعت همان سؤال را نمودند، و همان جواب كه حضرت باقر ٧ فرموده بود شنيدند، گفتند: پس چگونه از سباياى ايشان نكاح كرد؟ جابر گفت: آه آه من گمان ميكردم كه خواهم مرد و كسى اين مطلب را از من سؤال نخواهد كرد، چون پرسش كرديد گوش فرا دهيد و جواب بشنويد، چون اسيران را وارد نمودند، از جمله آنان خوله حنفيه بود، كه چون نظرش بمردم افتاد، روى بقبر پيغمبر ٦ نمود و ناله از دل بر كشيد و آهى سرد بر آورد، و صدا بگريه بلند كرد، و عرضه داشت: السّلام عليك يا رسول اللَّه صلوات خدا بر تو و اهل بيت تو باد، اينان امت تو هستند كه ما را مانند كافران بويه و ديلم اسير كردند، و بخدا قسم كه ما گناهى نداشتيم جز اينكه از دوستان اهل بيت تو بوديم و اقرار بفضل ايشان نموديم، پس نيكى را بدى انگاشتند و بدى را نيكى پنداشتند؛ تو خود انتقام ما را از ايشان بكش.
پس با مردم خطاب كرد و گفت: براى چه ما را اسير كرديد و حال اينكه ما اقرار بوحدانيت خدا و رسالت رسول خدا ٦ داريم؟ گفتند: گناه شما اينست كه زكاة نداديد، گفت: اگر راست بگوئيد مردان ما زكاة ندادند گناه زنان و اطفال چيست؟
پس طلحه و خالد براى اختيار نمودن او هر يك لباسى بر او افكندند، گفت: من برهنه نيستم كه مرا بپوشانيد، گفتند: ايشان خواهند مزايده نمايند و هر يك زيادتر دهد ترا مالك گردد، گفت: نه و اللَّه مرا مالك نتواند شد، و شوهر من نخواهد بود مگر آن كس كه خبر دهد كه در هنگام ولادت بر من چه گذشته است، و اول سخنى كه در آن حال گفتهام چه بوده است؟ مردم ساكت شدند، و دهشت زده و با حال تعجب بيكديگر نظر ميكردند، ابو بكر گفت شما را چه شده است؟ گفتند: براى كلامى كه او ميگويد، ابو بكر گفت: دخترى است از سادات قوم خود و اين گونه از امور را نديده است، و از روى دهشت و خوف نميداند چه ميگويد، خوله گفت: بخدا قسم خوف و هراسى بر من وارد نشده، و بخدا قسم كه غير از حق نگفتم، و بحق صاحب اين قبر كه دروغ نگفتم.
در اين حال امير المؤمنين ٧ حاضر شد و فرمود: من ترا خبر خواهم داد؛ چون مادر ترا وضع حمل نزديك شد، گفت: خدايا اين وضع حمل را بر من آسان كن، بعد از آن خواهى نگاه دار و خواهى بگير، و چون متولد شدى همان ساعت زبان گشودى و و اداى شهادتين نمودى، و بمادر خود گفتى: چرا بهلاك من راضى بودى، زود باشد كه سيد اولاد آدم مرا نكاح كند و سيدى از من پديد آيد، چون مادرت اين سخنان شنيد دستور داد اين كلمات را در پاره مسى نقش كرده و در آن زمين دفن كردند.
و در وقت اسيرى تمام اهتمام تو اين بود كه آن را ضبط نمائى، تا اينكه آن را برداشته و بر بازوى خود بستى، بعد از اين آن لوح را گشودند و همان عبارات را در آن منقوش ديدند، پس حضرت امير المؤمنين ٧ او را برداشته و بخانه اسماء بنت عميس فرستاد، تا برادر او آمد و او را بآن حضرت تزويج كرد.
و بدان كه اين حكايت خوله حنفيه ملخصا از كتاب بحار الانوار و كتاب حق اليقين علامه مجلسى قدس سره نقل شد، و در بحار آن را از حضرت رضا از پدر و جدش از حضرت باقر : نقل نموده است.