جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٤ - غزل ٣٥٠ اى همه كار تو مطبوع وهمه جاى تو خوش
با اين همه، تو منزّه از آنهايى «همه جاى تو خوش»؛ كه: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى، فَادْعُوهُ بِها»[١]: (ونامهاى نيكو ازآن خداست، پس بدانها او را بخوانيد.) ونيز: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى»[٢]: (اوست خدا، معبودى جز او نيست، نامهاى نيكو از آن اوست.)، و عشوه ها و ناز و بىعنايتى هايت مرا شيرين و خوش در نظر مى آيد؛ كه:
٢٥٢٦
«يا مَنْ أذاقَ أحِبّائَهُ حَلاوَةَ المُؤانَسَةِ! فَقامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقينَ، وَيا مَنْ ألْبَسَ أوْلِيآئَهُ مَلابِسَ هَيْبَتِهِ! فَقامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُسْتَغْفِرينَ.»
[٣]: (اى خدايى كه شيرينى انس با خويش را به دوستانت چشانيدى، لذا در پيشگاهت براى اظهار محبّت ايستادند! واى آن كه اوليائت را به لباس هيبت و جلال بياراستى، لذا در برابرت براى آمرزش خواهى به پا خواستند.).
آرى، عشوه و ناز معشوق است كه شور عاشق سالك را افزون مى گرداند و با نياز دادن و ريختن هستى خود به پاى دوست، تقرّب به او مى جويد.
|
همچو گلبرگِ طرى هست، وجودِ تو لطيف |
همچو سَرْوِ چمنى هست، سراپاى تو خوش |
|
معشوقا! مظاهرت با همه زيبايى كه از تو وام گرفتهاند، و در كارت نقصى وجود ندارد؛ كه: «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ»[٤]: (خداوندى كه آفرينش هر چيزى را نيكو قرار داد.- نيز:
٢٥٢٧
«أللّهُمَّ! لَكَ الحَمْدُ عَلى حُسْنِ بَلآئِكَ وَصُنْعِكَ ... وَلَكَ الحَمْدُ عَلى حُسْنِ بَلآئِكِ وَصُنْعِكَ عِنْدى خآصَّةً، كما خَلَقْتَنى فَأحْسَنْتَ خَلْقى، وَعَلَّمْتَنى فَأحْسَنْتَ تَعْليمى، وَهَدَيْتَنى فَأحْسَنْتَ هِدايَتى.»
[٥]: (بار خدايا! بر نيكويى بلا و احسانت تو را سپاس ... و بر نيكويى گرفتارى و احسانى كه مخصوصاً در نزد من دارى تو را سپاس، همان گونه كه مرا آفريدى و آفرينشم را نيكو قرار دادى، و به من آموختى و زيبا آموختى، و هدايتم نمودى و آن را.
[١] - اعراف: ١٨٠.
[٢] - طه: ٨.
[٣] - اقبال الأعمال، ص ٣٤٩.
[٤] - سجده: ٧.
[٥] - اقبال الأعمال، ص ٣٢٩.