جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣١ - غزل ٣٢٩ باز آى و دل تنگ مرا مونس جان باش
|
آن يار كه گفتا: به توام دل نگران است |
گو مى رسم اكنون، به سلامت نگران باش |
|
اينجا بيان خواجه عوض شده و باز در مقام تقاضاى ديدار دوست برآمده و مىگويد: معشوقا! نگران مباش كه خطرات راه مرا از خواسته اى كه داشتم باز دارد.
اميد آنكه عنايتى فرمايى و باز با سلامتى كامل وصالت نصيبم گردد. به گفته خواجه در جايى:
|
من از ديار حبيبم، نه از بلاد رقيب |
مهيمنا! به رفيقان خود رسان بازم |
|
|
خداى را مددى اى دليل راه! كه من |
به كوى ميكده ديگر عَلَم بر افرازم[١] |
|
|
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش |
اى دُرْج محبّت! به همان مِهْر و نشان باش |
|
محبوبا! اگرچه دلم از حسرت بهره مندى از لعل لب حيات بخشت خون شده، بيا و همان گونه كه در گذشته محبّت و الطافت را شامل حال من مى نمودى، باز هم «به همان مهر و نشان باش» و از عنايات خاصّت محرومم مدار. به گفته خواجه در جايى:
|
بفكن بر صف رندان، نظرى بهتر از اين |
بر در ميكده ميكن، گذرى بهتر از اين |
|
|
در حق من، لبت آن لطف كه مى فرمايد |
گرچه خوب است، وليكن قدرى بهتر ازاين[٢] |
|
|
تابر دلش از غصّه غبارى ننشيند |
اى سيل سرشك! از عقبِ نامه روان باش |
|
اى اشك ديدگانم! در پى پيامم به دوست (كه بازم مورد لطف خود قرار دهد) ببار، تا نگران آن نگردد كه من از او دست كشيدهام. سرشكم پس از هجران، دليل روشنى باشد كه او را خواهان بوده و هستم، اگرچه دشواريها و عقبات طريق، از ديدارش محروم ساخته باشد. خلاصه، خواجه در اكثر ابيات اين غزل (با لسان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.