جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٩ - غزل ٣٢٩ باز آى و دل تنگ مرا مونس جان باش
از بيشتر ابيات اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را ديدارى با دوست و معشوقش بوده، سپس به هجران مبتلا گشته، لذا با بيانات شاعرانه و عاشقانه خود تمنّاى ديدار گذشته را نموده و مى گويد:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا، مونسِ جان باش |
وين سوخته را، محرمِ اسرارِ نهان باش |
|
اى دوست! بيا و بازم جلوه بنما و با مشاهده جمالت از دل شكسته و سوخته غم عشق و هجرانت دلجويى بنما و بازش محرم سرّ نهان خويش گردان، و آن جمال و زيبايى خود را كه از همه مخفى مى دارى، بروى آشكار كن؛ كه:
٢٣٩٣
«أللّهُمَّ! أرِنَا الأشْيآءَ كَما هِىَ.»
[١]: (بار خدايا! حقيقت اشياء را به من بنمايان.) به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاقِ بندگى و دعا گوىِ دولتم |
|
|
ز آنجا كه فيضِ سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى ز ظُلْمات حيرتم |
|
|
دريا و كوه در رَه و من خسته و ضعيف |
اى خضرِ پى خجسته! مدد كن به همّتم[٢] |
|
|
ز آن باده كه در مَصْطَبه عشق فروشند |
ما را دو سه ساغر بده وگو رمضان باش |
|
محبوبا! از آن باده تجلّياتت كه در توجه گاه و پرده سراى عشق و كوى خود به برجستگان خويش ارزانى مى دارى، دو سه پيمانه هم- اگرچه ماه رمضان باشد- به ما دلباختگانت عطا كن، تا بازت ببينيم و از ديدارت بهرهمند گرديم. (آرى، بادهاى.
[١] - بحر المعارف، ص ٣٠٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.