جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٠ - غزل ٣٢٩ باز آى و دل تنگ مرا مونس جان باش
كه در مصطبه عشق جانان مى دهند، باده تجلّيات اسماء و صفاتى اوست كه واصلين درگاهش را از آن بهره منديهاست، به خصوص روزه داران واقعى را.)؛ كه:
٢٣٩٤
«هُوَ شَهْرٌ دُعيتُمْ فيهِ إلى ضِيافَةِ اللَّهِ، وَجُعِلْتُمْ فيهِ مِنْ أهْلِ كَرامَةِ اللَّهِ.»
[١]: (اين ماه، ماهى است كه به ميهمانى خدا خوانده شده، و از اهل كرامتِ در نزد خدا گرديدهايد.) در جايى مى گويد:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر شراب ناب بيار |
|
|
بزن اين آتش مرا آبى |
يعنى آن آتشِ چو آب بيار |
|
|
يك دو رطل گران به حافظ دِهْ |
گر گناه است وگر ثواب بيار[٢] |
|
|
در خرقه چو آتش زدى اى عارف سالك! |
جَهدى كن و سر حلقه رندانِ جهان باش |
|
اى خواجه واى عارفى كه هنوز حالاتت مقام نگشته و هنوز سير معنوىات به پايان نرسيده! بكوش همان طورى كه در خرقه بشرى خود آتش زدى، و از خيالات و انديشههاى عالَم خَلْقى رستى، و فنايت نصيب گشت، مقام بقاء هم روزىات گردد و سر حلقه اهل كمال و رندان زمان خود گردى. به گفته خواجه در تشويق رسيدن به اين مقام، در جاى ديگر:
|
اى دل! آن بِهْ كه خراب از مِىِ گلگون باشى |
بى زَرْ و گنج، به صد حشمت قارون باشى |
|
|
در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند |
چشم دارم، كه به جاه از همه افزون باشى |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب وبيابان در پيش |
كِىْ روى رَهْ؟ زكه پرسى؟ چه كنى؟ چون باشى؟[٣] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٧، ص ٣٧٩.