جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٥ - غزل ٣١٣ بيا و كشتى ما در شط شراب انداز
عنصرى (بوسيله مرگ و انقطاع كلىّ از عالم طبيعت) كمالى را كه به تمام معنى بدست نياورده بود، جلوه گرى مى كند و نتايج آن را مى بيند و از آن متلذذ و بهره مند مىشود، چنانكه بيت پيش از ختم غزل بر آن دلالت دارد.
خواجه هم در اين غزل در مقام تمنّاى انقطاع تامّ به محبوب و افتادن در عالم بى انتهاى معرفت و محبّت او برآمده مى گويد:
|
بيا و كِشْتىِ ما در شطِ شراب انداز |
غريو و ولوله در جان شيخ و شاب انداز |
|
محبوبا! بيا و عنايات خود را بر ما تمام كن و اين بدن عنصرى كه حامل كمالاتمان مى باشد و با عشق و شناخت توحيد خود آن را آميختهاى؛ كه: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[١]: (و از روح خويش در او دميدم.- نيز: «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»[٢]: (سپس او را به گونه ديگرى پديد آورديم.)، به درياى بىپايان محبّت و ذكر و مراقبه و مشاهده جمال خويش بيفكن، تا از تعلّقات عالم طبع بكلّى برهيم و در بحر بى انتهاى معرفتت قرار گيريم. به گفته خواجه در جايى:
|
درآ، كه در دلِ خسته، توان در آيد باز |
بيا، كه بر تنِ مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا، كه فرقت تو، چشم من چنان بربست |
كه فتح باب وصالت، مگر گشايد باز[٣] |
|
و با اين كار فرياد و ولوله در پير و جوان به تمجيد، و يا به غبطه خوردن از سالكين، يا بد گويان و آنان كه از عمل و طريقه ما ناخشنودند بيانداز، كه ما را باكى نيست. در جايى مى گويد:
[١] - حجر: ٢٩.
[٢] - مؤمنون: ١٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.