جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٦ - غزل ٣١٠ منم غريب ديار و تويى غريب نواز
إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟! وَمَتى بَعُدْتَ، حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْكَ؟!»
[١]: (چگونه با چيزى كه در وجودش نيازمند توست، مىتوان به تو رهنمون شد؟ آيا غير تو آن چنان ظهورى دارد كه براى تو نباشد، تا آن آشكار كنندهات باشد؟ چه وقت پنهان بوده اى تا نيازمند باشى راهنمايى به تو راهنمون شود؟ و كِىْ دور بوده اى تا آثار و مظاهر ما را به تو نزديك سازد؟!).
با ذلّت و خاكسارى مى توان وصالش را بدست آورد؛ كه:
٢٢٧٤
«إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ.»
[٢]: (بار الها! اين خوارى من است كه در پيشگاهت پيداست، و اين حال من است كه بر تو پنهان نيست، از تو وصال و رسيدن به خودت را خواهانم.)
|
حديث درد من اى مدّعى! نه امروز است |
كه حافظ از ازل او، رند بود و شاهد باز |
|
اى مدّعى كه داد از دوست مى زنى و شراشر وجودت توجّه به غير او دارد و جز حرف مايه اى ندارى! شاهد بازى و رندى و قرّة العين قرار دادنِ محبوب حقيقى در اين جهان، كار هركس نيست. اين درد عشق و پاك بازى كه امروز مراست؛ از ازلم دادهاند، تا ابد هم بر آن خواهم بود. و به گفته خواجه در جايى:
|
آنچه از بار غمت، بر دل مسكين من است |
بِرَوَد دل ز من و، از دل من آن نرود |
|
|
در ازل بست دلم، با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد، و ز سر پيمان نرود[٣] |
|
[١] - اقبال الأعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٤.