جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٨ - غزل ٣١١ منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز
گويا اوّلين مرحله اى بوده است كه خواجه را ديدار دوست دست داده، به تحميد او پرداخته، و سالكين را در اين غزل ترغيب به پايدارى نموده، و در واقع علّت موفّقيت خود را به آنان گوشزد مى نمايد. مىگويد:
|
منم كه ديده به ديدارِ دوست كردم باز |
چه شكر گويمت اى كارسازِ بنده نواز! |
|
اين منم كه در ميان دوستان و اهل سير زمان خود، مورد عنايت محبوب قرار گرفته و به ديدارش نايل گرديدم. در مقابل اين نعمت چگونه مى توانم شكر گذار باشم؟! در جايى مى گويد:
|
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم |
هرگه كه ياد روى تو كردم، جوان شدم |
|
|
شكر خدا، كه هرچه طلب كردم از خدا |
بر منُتهاىِ مطلبِ خود كامران شدم[١] |
|
و يا مى خواهد بگويد: منى كه شايستگى ديدار حضرت دوست را نداشتم، اگر وى عنايتى بنمايد چگونه مى توانم شكرگذار الطاف او گردم؟ در جايى مى گويد:
|
چه لطف بود كه ناگاه رشحه قَلَمت |
حقوقِ خدمت ما، عرضه كرد بر كرمت؟ |
|
|
نگويم از من بىدل، به سهو كردى ياد |
كه در حساب خِرَد، سهونيست بر قلمت |
|
|
بيا، كه با سر زلفت قرار خواهم كرد |
كه گر سَرَم برود، بر ندارم از قدمت[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٤، ص ٣٣٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٥، ص ٩٣.