جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٤ - غزل ٣١٠ منم غريب ديار و تويى غريب نواز
|
دلا! منال ز شامى كه صبح در پى اوست |
كه نيش و نوش به هم باشد و نشيب و فراز |
|
اى خواجه! اگر از ديدار ازلى بىبهره گشتهاى، در شام تاريك هجران كمتر بى تابى و فرياد بنما، آن كس بايد ناله و فرياد كند كه صبح روشن وصال را در پى نداشته باشد، عالم با اضداد آميخته شده، اما تو مى خواهى همواره در وصال باشى، اگر هجران نبود كجا مى دانستى وصال چيست و چه لذّتى نصيبت خواهد شد. در جايى مى گويد:
|
كيمياىِ غمِ عشق تو، تنِ خاكى ما |
زرِ خالص كند ار چند بُوَد همچو رصاص |
|
|
به هوادارىِ آن شمع، چو پروانه، وجود |
تا نسوزى، نشوى از خطر عشق خلاص[١] |
|
|
گَرَم چو خاكِ زمين، خوار مى كنى سهل است |
خرام ميكن و بر خاك، سايه مى انداز |
|
اى دوست! در طريق نايل شدن به ديدارت هرچه با اين خسته دل مى خواهى، بكن؛ و هر اراده اى براى نابودى و فنايش دارى، انجام ده، كه تو به مصالح او آگاهى؛ ولى سايه عنايت و رحمت خود را پس از نابودى و وصالت از خواجه خاكسارت بر مگير و عنايت ديگرى كن تا به تو باقى گردد. در جايى مى گويد:
|
كُشته غمزه خود رابه زيارت مى آى |
زآنكه بيچاره، همان دل نگران است كه بود[٢] |
|
و در جايى پس از رسيدن به اين آرزوى خويش مى گويد:
|
دل، شوق لبت مدام دارد |
يا رب! ز لبت چه كام دارد؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٣، ص ٢٦٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٧، ص ١٩٤.