جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٤ - غزل ٣٠٦ اى سرو ناز حسن كه خوش مى روى به ناز
آرى، عيار و ارزش عاشق به سوختن و فناى اوست، همان گونه كه طلا هرچه بيشتر در آتش بماند به عيارش افزوده مى شود، من هم كه بر آتش محبّت دوست مىسوزم و دم بر نمى آورم، براى آن است كه دانستهام حيات معنوى من در سوختن بدست مىآيد؛ بگذار تا رقيبان (شيطان، نفس، زاهد قشرى، شيخ، واعظ) مرا بر اين كارم سرزنش كنند كه گفتار آنان نقصى در من پديد نمى آورد. به گفته خواجه در جايى:
|
آن كه پامال جفا كرد، چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم وعذرِقدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم، كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولت خواهم[١] |
|
|
پروانه را، ز شمع بُوَد سوزِ دل، ولى |
بى شمعِ عارضِ تو، دلم را بُوَد گداز |
|
كار عشق من و پروانه بر خلاف يكديگر است، پروانه به سوختن شمع و شعله آن در سوز و گداز است، و من بىشمع جمال تو سوز و گداز دارم و عمر خويش در فراقت به ناراحتى بسر مى برم.
٢٣١٤
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ. إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ.»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان، بار الها! نَفْسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار مى نمايى؟). و به گفته خواجه در جايى:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يا رب! بلا بگردان |
|
|
حافظ! زخوبرويان، قسمت جز اين قَدَر نيست |
گر نيستت رضايى، حكمِ قضا بگردان[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.