جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٦ - غزل ٣٠٦ اى سرو ناز حسن كه خوش مى روى به ناز
|
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق |
به قول مفتى عشقش، درست نيست نماز[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
ثواب روزه و حجِّ قبول، آن كس برد |
كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد |
|
|
نماز در خم آن ابروانِ محرابى |
كسى كند، كه به خون جگرطهارت كرد[٢] |
|
|
صوفىّ ما، كه توبه ز مِىْ كرده بود دوش |
بشكست عهد، چون دَرِ ميخانه ديد باز |
|
سالكى كه شب گذشته در اثر قبضى كه براى او رخ داده بود، از مراقبه و ذكر محبوب توبه نموده بود، چون نسيمى از نفحات دوست به مشام جانش رسيد و درى از مشاهدات به روى ديده دلش گشوده گشت، دست از توبه خود كشيد و باز به مِىْ نوشى و توجّه و ياد معشوق حقيقى خويش پرداخت. در جايى از حال خود خبر داده و مى گويد:
|
به عهد گل شدم از توبه شراب خجل |
كه كس مباد ز كردارِ ناصواب خجل |
|
|
صلاح من همه جام مى است و من زين پس |
نِيَم ز شاهد و ساقى، به هيچ باب خجل[٣] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
به عزم توبه، سحر گفتم استخاره كنم |
بهارِ توبه شكن مى رسد، چه چاره كنم؟ |
|
|
سخن، درست بگويم: نمىتوانم ديد |
كه مِىْ خورند حريفان ومن نظاره كنم[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٢٤١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٣، ص ١٢٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٤، ص ٢٨٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٨، ص ٢٨٩.