جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦ - غزل ٣٠٣ گر بود عمر به ميخانه روم بار دگر
|
كس نمى گويد: كه يارى داشت حقّ دوستى |
حق شناسان را چه حال افتاد وياران را چه شد؟[١] |
|
گوهر شناسى بفرست تا آنچه يافتهام به فرمان تو به ايشان بگويم؛ كه خود فرمودهاى: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»[٢]: (وامّا نعمت پروردگارت را بازگوى.)
|
عافيت مى طلبد خاطرم ار بگذارند |
غمزه شوخش و آن طُرّه طرّارِ دگر |
|
عافيت طلبى مرا بر آن مى دارد كه چون به قرب و وصال دوست راه يافتم، باز به عالم عنصرى خود نظر داشته باشم، ولى چه مى توان كرد كه غمزه شوخين و زلف طرّار و سركش و جمال و جلالش قصد نابودى و فناى مرا دارند و مى خواهند از من هيچ باقى نگذارند؛ لذا به كُشتن و نابودىام دست مى زنند. در واقع، با اين بيان عاشقانه تمنّاى ديدار دوباره را مى نمايد؛ در جايى مى گويد:
|
دوش مى آمد و رخساره، برافروخته بود |
تا كجا، باز دلِ غمزده اى سوخته بود |
|
|
كفر زلفش، رَهِ دين مى زد و آن سنگين دل |
در رهش، مشعله از چهره برافروخته بود |
|
|
جانِ عشّاق، سپندِ رُخِ خود مى دانست |
و آتش چهره، بر اين كار برافروخته بود[٣] |
|
|
گر مساعد شَوَدم، دايره چرخ كبود |
هم بدست آورمش باز به پرگار دگر |
|
گويا مى خواهد بگويد: در گذشته با صد خونِ دل دوست مرا به ديدارش نايل ساخت و هنوزش سير نديده از ديده دلم غايب گشت. چنانچه مرا عمرى باشد و گردش شب و روز و اسباب و مسبّبات عالم با من مساعدت نمايد، به نيستى و فناى خويش راه خواهم يافت و باز به طريقى به ديدارش نايل خواهم شد. به گفته.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٢، ص ٢١٦.
[٢] - ضُحى: ١١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨١، ص ١٥٥.