جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٧ - غزل ٣٤٩ يا رب آن نوگل خندان كه سپردى به منش
بندگان مُخلَص و پاك به تمام وجود تو را گمراه خواهم نمود [خداوند] فرمود: اين راهى است كه بر من استوار است [و از هر جهت بر قضاى من توقّف دارد].).
خلاصه خواجه با اين بيان، تقاضاى ديدار و مشاهده تجلّى گذشته را مى نمايد، لذا مى گويد:
|
هَمْرَهِ اوست دلم، باد به هر جا كه رَوَد |
همّت اهل كرم، بدرقه جان و تنش |
|
معشوقا! گرچه مرا از نوگل خندان و ديدار رخسارت محروم نمودى، ولى همواره دلم به همراه آن است، و جسم و جانم نمى توانند از توجّه به او جدا مانند؛ زيرا: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[١]: (آگاه باش! كه همانا او به هر چيزى احاطه دارد.) خاطره شيرينش از خاطرم نمى رود، الهى! كه اين ديدارم باز برقرار گردد، و در همه حالات از خيال آن جدا نباشم تا بازش ببينم، و الهى! كه همّت اهل كرم و اهل اللَّه و اساتيد از چنين ديدارى محروم نگذاردم، و بالدّوام آنان را مشاهده، بدرقه جان و تن باشد، تا با راهنماييها و دعايشان من هم باز از تجلّيات او بهرهمند گردم. در جايى مىگويد:
|
در ضمير ما نمى گنجد، به غير از دوست كس |
هر دو عالم را به دشمن ده، كه ما را دوست بس |
|
|
خاطرم وقتى هوس كردى، كه بينم چيزها |
تا تو را ديدم، نكردم جز به ديدارت هوس[٢] |
|
|
گر به سر منزل سَلْمى، رسى اى باد صبا! |
چشم دارم، كه سلامى برسانى ز مَنَش |
|
[١] - فصّلت: ٥٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.