جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٢ - غزل ٣٤٨ هاتفى از گوشه ميخانه دوش
٣٦٩٨
وَالإتِّصالُ بِالْباقي.»
[١]: (غايت عقل، جدايى از هر چيز فانى و پيوند به باقى است.)؛ اينجاست كه مشهودش مى گردد كه خداى سبحان و معرفتش (به تعبير حديث مذكور) جاى عقل نشسته، و در وجودش فعّال مايشاء شده، لذا گفتارش
٢٦٢٥
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْ لاأنْتَ لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[٢]: (به تو، تو را شناختم، و تو بودى كه مرا به خود رهنمون شده و به سويت خواندى، و اگر تو نبودى، نمىدانستم كه تو چيستى.) مىشود.
خواجه هم مى خواهد بگويد: مشاهده و ذكر و مراقبه قوىّ دوست است كه حتّى عقل را به راه عشق مى كشد، و جز شناسايى او چيزى براى سالك نمى گذارد، و عفو خدايى كار خود را مى كند؛ پس: «اين خِرَد خام به ميخانه بر ...»؛ خواجه در موارد متعدّدى در اين باره سخن گفته، از جمله:
|
١- عقل اگرداندكه دل دربند زلفش چون خوش است |
عاقلان، ديوانه گردند از پىِ زنجير ما[٣] |
|
|
٢- ما را ز منعِ عقل، مترسان و مِى بيار |
كآن شحنه در ولايت ما، هيچ كاره نيست[٤] |
|
|
٣- عقل، ديوانه شد، آن سلسله مُشكين كو؟ |
دل، ز ما گوشه گرفت، ابروى دلدار كجاست؟[٥] |
|
|
٤- از عشق گشت، مدرسه و درس مندرس |
بَحّاث عقل را نرسد، زين كتاب بحث[٦] |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب العقل، ص ٢٥٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧، ص ٤٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٤، ص ٩٣.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٤، ص ١١٢.