جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٤ - غزل ٣٤٢ صوفى گلى بچين و مرقع به خار بخش
تجلّيات دائمىاش دچار گردم.
|
يا رب! به وقتِ گُل، گُنهِ بنده عفو كن |
وين ماجرا، به سَرْوِ لَبِ جويبار بخش |
|
محبوبا! توجه به جمالت را در كنار ديده اشكبار خود نشانيدهام، و به مراقبه تو مشغول گشتهام، بيا و در اين فصلى كه مى توان از گل جمال تو بهرهمند شد (ايّام جوانى، و يا ايّام و ليالى مباركه ماه صيام، و يا ايّام و ليالى مباركه ديگرِ سال، كه بهار رحمت و عنايات حضرت دوست است)، وجود مجازى مرا كه بالاترين گناه من است، با شهودِ خود بستان، و به من بفهمان كه هيچم، تا گل ديدارت را با خود و همه مظاهر، و محيط به كثرات مشاهده نمايم، و به حقيقت اين كلام برسم كه:
٢٣٦٤
«تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْءٍ. وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (خود را به هر چيز شناساندى، لذا هيچ چيزى به تو جاهل نيست، و تويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى، و در نتيجه تو را آشكارا در هر چيز ديدم، و تو براى هر چيز پيدا و آشكار هستى.- پس از آن هموارهام چون سَرْوِ لَبِ جويبار، تازه و سر سبز به ديدارت نگاهدار.
|
اى آن كه رَهْ به مشربِ مقصود بردهاى! |
زين بحر، قطره اى به منِ خاكسار بخش |
|
اى ولىّ خدا! (رسول اللَّه ٦، و يا يكى از ائمّه اثنى عشر :، و يا استاد) كه به سرچشمه مقصود و درياى حقيقت راه يافتهاى! من هم از خاكساران و پيروان كوى شمايم، و يا از بندگان خاكسار الهى مى باشم، و تشنه ديدار دوست مى باشم. اين تشنه كام را با راهنمايى خود، قطره اى از بحر بيكران ولايت و كمالاتتان، بهرهمند سازيد. به گفته خواجه در جايى:
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.