جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٥ - غزل ٣٤٢ صوفى گلى بچين و مرقع به خار بخش
|
تو دستگير شواى خضرِ پى خُجسته، كه من |
پياده مى روم و همرهان، سوارانند[١] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
آنان كه خاك را به نظر، كيميا كنند |
آيا بُوَد، كه گوشه چشمى به ما كنند؟ |
|
|
دردم نهفته بِهْ ز طبيبان مدّعى |
باشد، كه از خزانه غيبش دوا كنند[٢] |
|
|
شكرانه اى كه روىِ تو را چشم بد نديد |
ما را به عفو و لطف خداوندِگار بخش |
|
اى دوست! به شكر اينكه تو را منزلت و عظمت و كبريايى و مقامى است كه هر ديده را شايسته ديدارت نمى باشد، عفو و رحمت خدايى خود را شامل حال ما بنما، تا از بدى و دو بينى و خودبينى و توجه به تعلّقات بكلّى برهيم، و ديدار و مشاهدهات را قابل گرديم؛ كه:
٢٤٧٦
«إلهى! كَسْرى لا يَجْبُرُهُ إلّالُطْفُكَ ... وَجُرْحى لا يُبْرِئُهُ إلّا صَفْحُكَ، وَرَيْنُ قَلْبى لا يَجْلُوهُ إلّاعَفْوُكَ، وَوَسْواسُ صَدْرى لا يزُيحُهُ إلّاأمْرُكَ.»
[٣]: (معبودا! شكستگىام را جز لطفت اصلاح نمى كند ... و زخمم را جز چشم پوشىات بهبود نمىبخشد، و زنگ دلم را جز عفو و بخششت نمى زدايد، و وسواس و انديشه بد دلم را جز امرت برطرف نمى نمايد.)
|
ساقى! چو شاه، نوش كند باده صبوح |
گو جامِ زَر، به حافظِ شب زنده دار بخش |
|
اى دوست! واى آن كه باده و شراب مشاهدات خود را به اساتيد، و يا استاد خاصّ (شاه نعمت اللَّه ولىّ)[٤] وقت صبح عنايت مى كنى، به ايشان بگو: از بهره منديهاى خود، جامى به اين شب زنده دار و خمارِ هجران بدهند.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٨، ص ٢١٩.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٤] - برخى گفتهاند: خواجه با وى ملاقات داشته و در بعضى ابياتش او را با تعبير« شاه» يا تعبيرات ديگر مى ستايد، اما عده اى معتقدند بين آن دو ملاقاتى اتفاق نيفتاده است.