جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٣ - غزل ٣٤٢ صوفى گلى بچين و مرقع به خار بخش
مىشود.- نيز: «فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»[١]: (در جايگاه و مقام صدق و حقيقت، نزد پادشاه مقتدر مى باشند.- همچنين: «أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ»[٢]: (ايشانند كه روزى شناخته شده و خاصّى براى آنان مهيّاست.- يا: «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها، وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»[٣]: (براى ايشان هرچه بخواهند در بهشت آماده است، و نزد ما افزون از آن وجود دارد.- غيره حاصل نخواهد شد، و به قرب جانان راه نمى يابى. و چنانچه به چمنزار ديدارش راه يافتى، زهد را به پيش پاى نسيمها و نفحات الهى بريز. آرى، هنگامى كه نسيمهاى الهى وزيدن گيرد، و پرده از چمنزار مظاهر برداشته شود خودبخود تعلّقات و خشكيهايت خواهد ريخت، و دوست را با ايشان مشاهده مى كنى. در جايى مى گويد:
|
چشمِ آلوده نظر از رُخ جانان دور است |
بر رُخِ او، نظر از آينه پاك انداز[٤] |
|
|
راهم، شرابِ لعل زداى مير عاشقان! |
خون مرا به چاه زَنَخْدانِ يار بخش |
|
اى محبوبى كه عاشقان را مير و سالار و سرورى! جذبه جمال و كششِ رُخسار و اسماء و صفات تو بود كه به كُشتنم دست زد، بيا ديه خونم را گرفتارى در چاه زنخدان و بقاى ديدار خويش قرار ده، و مگذار ديگر بار محروميّت نصيبم گردد.
و يا مى خواهد با اين بيان خطاب به پيامبر گرامى ٦ و يا علىّ ٧ و يا استاد كامل بنمايد و بگويد: اى رهبر عشّاق و آزادگان! مرا جمال آن محبوبى كشت كه تو همواره بدان گرفتارى، و اين تو بودى كه باعث كُشته شدن من شدى، ديه خونم را جذبه اى كه خود در آن گرفتارى قرار ده، و بخواه كه به چاه زنخدان و.
[١] - قمر: ٥٥.
[٢] - صافّات: ٤١.
[٣] - ق: ٣٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.