جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٦ - غزل ٣٣٥ چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش
چاره اى براى خلاصى از هجران و رهايى از ظلمت كثرات نمى يابم، جز آنكه با توجّه به رسول اللَّه ٦ مشكل خود را حلّ نمايم، و او با اشاره اى و عنايتى پرده از رخسار كثرات بركنار نمايد، و دادِ من از عالَم پندار (كه عمرى مرا با جذبات مجازىاش از دوست بر كنار داشت) بستاند؛ كه:
٢٤٣٩
«إلهى! لَيْسَ لى وَسيلَةٌ إلَيْكَ إلّاعَواطِفُ رَأْفَتِكَ، وَلا لى ذَريعَةٌ إلَيْكَ إلّاعَواطِفُ رَحْمَتِكَ وَشَفاعَةُ نَبِيِّكَ، نَبِىِّ الرَّحْمَةِ وَمُنْقِذِ الامَّةِ مِنَ الغُمَّةِ.»
[١]: (بار الها! من براى نيل به درگاهت وسيله اى جز عواطف مهربانىات ندارم و دستاويزى جز عطاياى رحمتت و شفاعت پيامبرت، پيامبر رحمت و نجات دهنده امّت از ناراحتى و اشتباه ندارم.)
|
سحر به طَرْفِ چمن، مىشنيدم از بلبل |
نواىِ حافظِ خوش لهجه غزل خوانش |
|
اين تنها من نيستم كه گرفتار هجران معشوق و دوست بىنظيرم مى باشم و سحرگاهان به ناله و فرياد و سوز و گداز عاشقانه شب را به روز مى آورم، بلبلان را هم از فراق گل به هنگام سحر با خود در ناله و سوز و گداز مى نگرم. كنايه از اينكه:
اى دوست! چون من مبتلايان به هجران و غم عشقت بسيارند، با عنايتى و نگاهى، به فراقمان پايان ده، كه:
٢٩٩٦
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[٢]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!).
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.