جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٣ - غزل ٣٣٤ من خرابم ز غم يار خراباتى خويش
خواجه در اين غزل، اظهار اشتياق و التماس به ديدار ازلى و يا ديدار از دست شده دوست نموده و مى گويد:
|
من خرابم ز غمِ يارِ خراباتىِ خويش |
مىزند غمزه او، ناوكِ غم بر دل ريش |
|
روزگارى (كه زمان در آن راه نداشت) ميان من و دوست الفتى بود، و باده مشاهدهاش خرابم كرد كه منش با ديده دل ديدم و «بَلى، شَهِدْنا»[١]: (بله، گواهى مى دهيم.) از «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟!) گفتم. امروز چون آن عهدِ فراموش شده را به ياد مى آورم، باز خيال غمزه و نگاهش مرا صيد مى كند، و توجّه به خود مى دهد، و از خويشم مى گيرد، و به غم عشقش مبتلايم مى سازد. به گفته خواجه در جايى:
|
هرگزم مِهر تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سَرْوِ خرامان نرود |
|
|
آنچه از بارغمت بر دل مسكين من است |
برود دل ز من و از دل من آن نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سرنكشد، وز سر پيمان نرود[٣] |
|
و يا مى خواهد بگويد: مرا در اين جهان ديدار دوست دست داد و خرابم نمود و سپس از آن محروم گشتم. چون بازش به ياد مى آورم، غم فراقش درونم را مى آزارد.
[١] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.