جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٤ - غزل ٣٢٦ گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس
به نظر مى رسد در بيشتر ابيات اين غزل، خطاب خواجه با زاهد و آنانى باشد كه وى را بر طريقهاش مى آزردند.
|
گلعذارى ز گلستان جهان، ما را بس |
زين چمن، سايه آن سَرْوِ روان ما را بس |
|
آرى، اين عالم، براى آن كس كه ديده دلش بينا گشته، و دوست را در چمنزار جهان هستى از لابلاى مظاهر مشاهده مى كند؛ گلستان است، كه:
٢٣٦٢
«ما رَأيْتُ شَيْئاً إلّا وَرَأَيْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ وَمَعَهُ وبَعْدَهُ.»
[١]: (هيچ چيزى را نديدم جز اينكه خدا را پيش از آن و همراه آن و بعد از آن مشاهده نمودم.- نيز:
٢٣٦٣
«ما كُنْتُ أعْبُدُ رَبّاً لَمْ ارَهُ.»
[٢]: (پروردگارى را كه نديده باشم، پرستش نمى كنم.- همچنين:
١٧٢٦
«وَأنْتَ الّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ.»
[٣]: (و تويى كه در هر چيز خود را به من شناساندى، تا اينكه آشكارا تو را در هر چيز نگريستم.).
خواجه هم مى خواهد بگويد: چون سايه لطف و عنايات دوست شامل حال ما گردد و او را از طريق مظاهر در اين جهان جلوه گر ببينيم، ديگر به هيچ چيز به نظر استقلال نخواهيم نگريست، تا جمال و كمال و قامت سرو قامتان در نظر ما جلوهاى داشته باشد. سرو قامت و سايه او ما را بس است؛ كه: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا.
[١] - رساله لقاء اللَّه، آيت اللَّه حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى( رضوان اللَّه تعالى عليه)، ص ١٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٤، روايت ٢٣، ص ٤٤.
[٣] - اقبال الأعمال، ص ٣٥٠.