جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧١ - غزل ٣٢١ جانا تو را كه گفت كه احوال ما مپرس
نعمتهاى آنند، نه طالب معشوق كه صاحب نعمت است. خواجه هم مى خواهد بگويد: از دلق پوش و صومعه نشينان از نقدينه هايى كه سالكين و طالبين محبوب بدست مى آورند، مپرس كه ايشان از اين معانى محرومند. و كيمياى معرفت او را آنانى بدست مى آورند، كه در راه طلب دوست كوشيده باشند. به گفته خواجه در جايى:
|
ز فكر تفرقه باز آى، تا شوى مجموع |
به حكم آنكه، چو شد اهرمن، سروش آمد |
|
|
چه جاى صحبت نامحرم است، مجلس انس |
سر پياله بپوشان، كه خرقه پوش آمد |
|
|
بگويمت سخنى خوش، بيا و باده بنوش |
كه زاهد از بَرِ ما رفت و مى فروش آمد |
|
|
ز خانقاه، به ميخانه مى رود حافظ |
مگر ز مستى زهد و ريا به هوش آمد[١] |
|
|
در دفتر طبيبِ خِرَد، بابِ عشق نيست |
اى دل! به درد خو كن و نامِ دوا مپرس |
|
نه تنها دلق پوش صومعه از عالم انسانيّت و طريق دوست خبر ندارد، عقل هم كه طبيب و راهنماى بشر به هر خير و خوبى است، راه به عالم حقيقت و كمالات ندارد، او فقط راهنما به طريق عبوديت اوست، نه شناسايىاش؛ كه:
«ألْحَمْدُللَّهِ الَّذى أعْجَزَ الأوْهامَ أنْ تَنالَ إلّاوَجُودَهُ، وَحَجَبَ العُقُولَ عَنْ أنْ تَتَخَيَّلَ ذاتَهُ فِى امْتِناعِها مِن الشَّبَهِ وَالشَّكْلِ.»
[٢]: (حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه خيالها را از راه يافتنِ جز به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٢، ص ١٨٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٤، ص ٢٢١.