جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٧ - غزل ٣١٩ درآ كه در دل خسته توان در آيد باز
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت، نمىنمايد باز |
|
معشوقا! مرا بر فطرتم آفريدى؛ كه: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[١]: (همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد.- در ازَلم به اخذ ميثاقِ «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (و آنان را بر خويش گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!)، از من جوابِ «بَلى شَهِدْنا»[٣]: (آرى، گواهى مى دهيم.) شنيدى و چون به عالَم طبعم آوردى، با آنكه آينه دلم را غبار تعلّقات گرفته، باز سرگرم به خيال جمالت مى باشم و هرچه را در مقابل آن مى نهم، نمىپذيرد.
|
هرگزم، مِهْرِ تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از يادِ من آن، سَرْوِ خرامان نرود |
|
|
آنچنان، مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
|
از دماغِ من سرگشته، خيال رُخ دوست |
به جفاىِ فلك و غصّه دوران نرود[٤] |
|
بيا و عنايتى بنما و مرا به ديدار ازلىام باز در اين عالم مشرّف نما؛ كه:
٣٩٩٤
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنْ ... خَصَصْتَهُ بِمَعْرِفَتِكَ، وَأهَّلْتَهُ لِعبادَتِكَ، وَهَيَّمْتَهُ [هَيَّمْتَ قَلْبَهُ] لإرادَتِكَ، وَاجْتَبَيْتَهُ لِمُشاهَدَتِكَ، وَأخْلَيْتَ وَجْهَهُ لَكَ، وَفَرَّغْتَ فُؤادَهُ لِحُبِّكَ، وَرَغَّبْتَهُ فيما عِنْدَكَ.»
[٥]: (بار الها! پس ما را از آنانى قرار دِهْ كه ... به معرفت و شناختت مخصوص گردانيده، و لايق عبادت و پرستش خويش نمودى، و ايشان [و يا: دلشان] را شيفته محبّت و ارادت خود كرده، و.
[١] - روم: ٣٠.
[٢] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٥] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.