جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣١ - غزل ٣١٥ خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز
از ناراحتى ها و تعبهاى آن برهيم. به گفته خواجه در جايى:
|
در آ، كه در دل خسته، توان در آيد باز |
بيا، كه بر تن مرده، روان گر آيد باز |
|
|
غمى كه چون سپهِ زنگ، مُلك دل بگرفت |
ز خيل شادىِ رُومِ رُخَت زدايد باز[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
آخراى پادشهِ حُسن وملاحت! چه شود |
گر لب لعل تو ريزد، نمكى بر دل ريش |
|
|
پرسش حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[٢] |
|
|
غسل در اشك زدم، كاهل طريقت گويند: |
پاك شو اوّل و پس ديده بر آن پاك انداز |
|
معشوقا! من از گفتار اهل كمال و اساتيد دانستم كه ناپاكان را مشاهده جمال پاكت شايسته نباشد. لذا جهت نايل شدن به ديدارت، با اشك ديدگان (از خشيت، و يا عشق و شوق ديدارت) كثافات معاصى و غفلتها و تعلّقات را از ديده دل خود زدودم، تا بپذيرىام؛ كه:
٢٣٠٣
«ما تَقَرَّبَ إلَىَّ المُتَقَرِّبُونَ بِمِثْلِ البُكآءِ مِنْ خَشْيَتى.»
[٣]: (آنانكه طلب قرب و نزديكى به من را دارند، به چيزى همانند گريه از ترس عظمتم، نزديكى نجستهاند.- به گفته خواجه در جايى:
|
گريه شام وسحر، شكركه ضايع نگشت! |
قطره باران ما، گوهر يكدانه شد[٤] |
|
زيرا:
|
چشم آلوده نظر، از رخ جانان دوراست |
بر رخ او، نظر از آينه پاك انداز[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٣] - وسائل الشيعة، كتاب الجهاد، جهاد النّفس و ما يناسبه، باب ١٥، حديث ٩، ص ١٧٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٣، ص ١٧١.
[٥] - اين بيت در نسخه قدسى بعد از بيت آتيه بود، ولى به جهت تناسب با معناى بيت گذشته مقدّم شد.