جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٥ - غزل ٣١٤ حال خونين دلان كه گويد باز
كنايه از اينكه: اى دوست! تو خود با ارائه جمالت معرّف خويش شو، و جلوهاى بنما تا بىپردهات ببينيم و گفتار و زبان حال مظاهر را در معرّفى و شناختت از نظر بيافكنيم و بگوييم:
٢٨٠٤
«إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلى الآثارِ، فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إلَيْها، وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[١]: (بار الها! [پس از آنكه مرا به مشاهده انوارت مفتخر نمودى] امر فرمودى باز توجّه به آثار و مظاهرت داشته باشم، پس به پوشيدن جامه [مشاهده] انوارت و به راهنماييى كه در آن بصيرت را از تو وام گيرم، به خويش باز گردانم، تا همانگونه كه از طريق آثار به انوارت راه يافتم پس از توجّه به آثار باز از اين راه به تو باز گردم، در حالى كه باطنم از نظر و توجه استقلالى دادن به مظاهر مصون و محفوظ باشد، و همت و انديشهام از تكيه نمودن و بستگى به آنها بلندتر باشد، كه تو بر هر چيز توانايى)؛ لذا مى گويد:
|
بگشايد دلم چو غنچه اگر |
ساغرِ لاله گون ببويد باز |
|
محبوبا! دل من آن وقتى گشوده مى گردد، كه شراب مشاهدات آتشينت را باز بياشامد و به هر كجاى عالم بنگرد، رايحه عطر جمال و كمال تو، معرّفت به من باشد، نه ديگران. در جايى مى گويد:
|
طايرِ دولت اگر باز گذارى بكند |
يار باز آيد و با وصل قرارى بكند |
|
|
كو كريمى؟ كه ز بزم طربش غمزدهاى |
جرعه اى در كشد و دفع خمارى بكند |
|
|
حافظ! اگر نروى از دَرِ او، هم روزى |
گذرى بر سرت از گوشه كنارى بكند[٢] |
|
|
گِرْد بيت الحرامِ خُم، حافظ |
گر نميرد، به سر بپويد باز |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٣، ص ١٨٤.