جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٤ - غزل ٣١٤ حال خونين دلان كه گويد باز
به هيچ جمالى نگران نخواهيم شد. در جايى مى گويد:
|
در ضمير ما نمى گنجد بغير دوست، كس |
هر دو عالم را به دشمن دِهْ، كه ما را دوست بس |
|
|
خاطرم وقتى هوس كردى، كه بينم چيزها |
تا تو را ديدم، نكردم جز به ديدارت هوس[١] |
|
زيرا:
|
هر كه چون لاله، كاسه گردان شد |
زين جفا، رُخ به خون بِشُويَد باز |
|
آن كه جمال دوست بيند و آنگاه كاسه گدايى به در خانه اين و آن بَرَد و بخواهد از جمال مظاهر بهره گيرد و به نظر استقلالى به آنان بنگرد، به خود و محبوب خويش جفا نموده، و همواره بايد به خون دل و فراق مبتلا باشد. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
ساقى! به نور باده برافروز جامِ ما |
مطرب! بگو، كه كار جهان شد به كام ما |
|
|
ما در پياله، عكسِ رُخ يار ديدهايم |
اى بىخبر ز لذّت شرب مدام ما |
|
|
چندان بُوَد كرشمه و نازِ سهى قدان |
كآيد به جلوه، سَرْوِ صنوبر خرام ما[٢] |
|
|
بس كه در پرده، چنگ، گفت سخن |
بِبُرَش موى، تا نمويد باز |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤، ص ٤٠.