جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٧ - غزل ٣١٣ بيا و كشتى ما در شط شراب انداز
|
ز كوى ميكده برگشتهام ز راه خطا |
مرا دگر ز كَرَم در رَهِ صواب انداز |
|
اى دوست! اگرچه غفلتها و خطاهاى عالم بشريّتم مرا از طريق ذكر و مراقبه و توجّه به تو باز داشته، حاشا به كرم و عفوت كه به گناهانم بنگرى! بيا و باز مرا به طريق صواب و توجّه و مراقبه كامل به خويش كه همان راه فطرت است راهنمايى بنما تا ديگر نتوانم يك لحظه از توجّه به تو باز ايستم. به گفته خواجه در جايى:
|
ز دَرْ درآ او شبستان ما منوّر كن |
دماغِ مجلسِ روحانيان معطّر كن |
|
|
از اين مرقَّع پشمينه، نيك در ننگم |
به يك كرشمه صوفى وشم قلندر كن |
|
|
فضول نفس، حكايت بسى كند ساقى! |
تو كار خود مده از دست و مِىْ به ساغر كن[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
بيار از آن مِىِ گلرنگِ مشكبو جامى |
شرار رشك و حسد، در دل گلاب انداز |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! تا تو به تمام معنى جلوه نكرده باشى و تا من رايحه عطر تو را از طريق خود و مظاهر استشمام نكرده باشم، جلوه و عطر و كمال ظاهرى خويش و عالم طبيعت در نظر نمايشى ندارند، بيا و از آن شراب دو آتشه تجلّيات مشكبويت جامى به من عطا كن و بكلّى پرده از كثرات بركنار نما، تا جمالت را بى حجاب با خود و ايشان مشاهده نمايم و به نيستى و وجود اعتبارى خود و همه موجودات آگاه شوم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.