نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٩
[ اکنون که دانستیم که مسئله " از خود بیگانگی " با مکتب فوئر باخ
سازگار است اما با مکتب مارکس ناسازگار است این سؤال مطرح میشود که
چرا فلسفه مارکسیسم به " از خود بیگانگی " معتقد است با اینکه با
فلسفه او ناسازگار است .
جواب اینست که : اینها برای اینکه بگویند فلسفه مارکس صرفا تلفیق
نیست ، همیشه برای آراء او سابقهای پیدا میکنند و آراء او را تکامل
یافته آن آراء می شمارند .
مثلا استالین میگوید : قبل از مارکس هم ماتریالیسم بود ، و دیالکتیک
بود ، ولی ماتریالیسم قبل از مارکس ، ماتریالیسم قرن هجدهم بود که
فوئرباخ تابع آن بود ، و دیالکتیک هم دیالکتیک هگل بود ، ولی مارکس
دیالکتیک هگل را گرفت و پوستههایش را دور ریخت و هسته معقولش را
نگهداشت و از ماتریالیسم هم پوستههایش را دور انداخت و هسته معقولش
را گرفت بعد این دو هسته معقول را با یکدیگر توأم کرد ، شد "
ماتریالیسم دیالکتیک " که ما گفتیم اتفاقا نتوانسته آن پوستهها را دور
بریزد و حتی پوستهترین پوستهها در مکتب مارکس باقی مانده است ، یعنی
یک چیزهائی در فلسفه مارکس هست که از نظر هگل قابل
> برای انسان به عنوان انسان چیزی باقی نگذاشتند که بعد بگویند : انسان با " از خود بیگانگی " آنها را از دست میدهد . سؤال دوم : یک انسان هنگامی که در سایه یک حکومت مستبد است با هنگامی که در سایه یک حکومت آزاد است دارای یک ارزش است ؟ جواب : از نظر ما نه ، از نظر آنها ، بله . و چون از نظر آنها انسان شخصیتی ندارد ، تا آزاد بودن یا نبودنش فرقی داشته باشد . مثلا یک حیوان ، ارزش این را دارد که محکوم انسان باشد یا نباشد ؟ چه فرقی در مسئله به وجود میآورد ؟ حیوان ارزش این را دارد که شکمش سیر باشد و بار زیاد وی دوشش نگذارند و به او رسیدگی کنند اما اینکه آقا بالاسر داشته باشد یا نداشته باشد برای او بی تفاوت است . سؤال کننده : تفاوتش را در اینست که اگر آقا بالاسر داشته باشد ممکن است بار زیادتر از او بکشد . جواب : پس فرق در بار زیادتر کشیدن است نه اصل آزادی ، در صورتی که آزادی برای انسان ارزش ذاتی دارد نه برای اینکه بار زیادتر نکشد . حتی ممکن است در سایه آزادی متحمل مشقتهای بیشتری شود ولی چون آزادیش محفوظ مانده برای او ارزش دارد ما میگوییم :
| " آنچه از دو نان به منت خواستی |
| بر تن افزودی و از جان کاستی " |
از نظر منافع مادی چه فرق میکند ، منت و غیر منت یکی است . معلوم میشود که این منت به یک جائی از روح انسان ارتباط دارد که انسان برای آن ارزش قائل است . و همه اینها بر میگردد به یک احساس شخصیتی که انسان در درون خودش دارد . پس همه اینها براساس یک فلسفهای است که برای انسان که در آن فلسفه لااقل مثل فوئر باخ برای انسان نیمی معالی قائل باشد ، وقتی که انسان در فلسفهای به صورت یک حیوان اقتصادی در میآید همه این حرفها بی معنی میشود . سؤال کننده : واقعا معلوم نیست که وقتی اینها میگویند : اقتصاد این جوری است ، آن را یک عامل حساب میکنند ، یا اساسا ریشه و اساس میدانند ؟ >