نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٠
گرایی تلقی میشود . او با نفی خدا و نفی دین به اثبات انسان پرداخت .
پس بشر آن وقتیکه خودش را نفی کرد دین را به وجود آورد و خدا را
بوجود آورد ، پس دین مظهر از خود بیگانگی بشر است ، بعد میگوید ، اگر
بشر به همین مقدار قناعت میکرد و در همین حد ( نظری ) میایستاد و تنها
در فکر خودش را انکار میکرد . و آنچه را خودش داشت در بیرون خود و یک
امر موهوم جستجو میکرد ، باز نیم مصیبتی بیش نبود ، بالاتر این است که
در عمل میآید در مقابل آنچه که خودش خلق کرده است تسلیم میشود و خضوع
میکند ، یعنی همان ساخته خودش به صورت یک بت متعدی و متجاوز در میآید
[١] .
و بدین صورت ( بقول اینها ) برای اولین بار فوئر باخ بود که به نحو
علمی پیدایشدین و مفهوم خدا را تحلیل کرد و به شکل فلسفی و تحت عنوان
از خود بیگانگی انسان بیان کرد .
بعد فوئر باخ گفت : این انسان است که خدا را آفریده است ، نه خدا
انسان را ، پس انسان به خود باید باز گردد ، و باید خود را بیابد
آنچنانکه هست ، و بفهمد آنچه که در بیرون سراغ داشته است مال بیرون
نیست بلکه در خودش است ، پس خودش را باید خدای خود قرار بدهد و بدین
ترتیب انسان گرائی ( اومانیسم ) به شکل فلسفی پیدا میشود ،
البته اومانیسم قبلا در زمان آگوست کنت هم بوده است [٢] . آگوست
کنت در قرن نوزدهم میزیسته است و میگویند اولین کسی است که جامعه
شناسی را پایه گذاری کرد ( البته از نظر اروپائیها و الا قبل از او ابن
خلدون مبتکر این علم بوده است ) .
او اساسا فلسفهاش فلسفه ضد دینی است ، و ادوار سه گانهای برای فکر
قائل شده است : دوره اساطیری یا به قول او دینی دورهای که حوادث را
معلول ماوراء الطبیعه میدانست ، بعد دوره عقلانی و فلسفی که حوادث را با
معانی کلیات انتزاعی توجیه میکرد ، و بعد دوره علمی که
[١] مارکس و مارکسیسم ، صفحه . ٢٦ [٢] میگویند ریشهاش به شکاکان و سوفسطائیان بر میگردد و در آثار دانته کامل شد - ولی اینکه این حرف را به شکاکان نسبت میدهند از باب این است که آنها میگویند انسان مقیاس همه چیز است و این را یک نوع انسان گرائی تلقی کردهاند ولی این در حقیقت ضد انسان گرائی است ، چون این در واقع نفی اصالت علم انسان است ، و بنابراین دیگر حقی و حقیقتی وجود ندارد و چون مقیاس خود انسان است ، و حقیقت آنی است که انسان آن را حقیقت بداند و از جنبه حقوقی هم همین طور " چون اینها بیشتر وکلای دادگستری بودند " . و از نظر حکمت نظری به حقیقت معتقد نبودند ، و از نظر حکمت عملی به حق عقیده نداشتند . بنابراین از هر که دفاع میکردند میگفتند همان حق است ، و هر چه را که انسان حق بداند حق است ، و این را اگر خوب بشکافیم نفی انسان است نه انسان گرائی ، چون یکی از اصالتهائی که انسان دارد اصالت علم انسان است ، یعنی اینکه این علم انسان با جهلش تفاوت دارد ، یعنی انسان با علم خودش دنیای خارج را کشف میکند ، و یک وقت انسان میگوید : دیگر علم و جهلی در کار نیست یک دنیائی انسان در درون خودش ساخته که صد در صد پندار در پندار است ، یک وقت میگوید نه ، این چنین نیست این دنیای درونی انسان یک دنیائی است که کشف دنیای بیرون است و توانسته است دنیای بیرون را در خودش منعکس بکند ، این فکر دوم مسلما بیشتر به انسان اصالت میدهد .