نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧
می خواند و فلسفههای نوع دوم را فلسفه شدن یا فلسفه زندگی مینامد . به
عقیده اینها قهرمان فلسفه " بودن " در قدیم ارسطو و قهرمان فلسفه "
شدن " هراکلیت بوده است .
آنگاه سه مشخصه برای فلسفه نوع اول ذکر میکند : ابدیت تغییر ناپذیر
روح [١] ، ابدیت تغییر ناپذیر حقیقت ، ابدیت تغییر ناپذیر اصول
اخلاقی .
یعنی فلسفه " بودن " به سه جاودانگی معتقد است :
جاودانگی روح ، جاودانگی حقیقت و جاودانگی اصول اخلاقی ، برعکس فلسفه
" شدن " که روح را یک امر موقت میداند ، حقیقت را هم موقت میداند و
اصول اخلاقی را نیز نسبی میداند .
در مورد مسئله اول که تغییر پذیری یا تغییر ناپذیری روح مطرح است ،
مقصود این نیست که این دو نوع فلسفه هر دو به روح معتقدند ولی یکی از آن
دو آنرا تغییر ناپذیر و دیگری تغییر پذیر میداند ، بلکه مقصود این است
که یکی از این دو فلسفه اساسا روح را منکر است و روح را خود ماده و
خاصیت ماده میداند و چون هر چه که به ماده تعلق دارد و خاصیت ماده است
تغییر پذیر است پس روح هم تغییر پذیر است .
مسئله دوم یعنی " حقیقت " هم مسئله بسیار مهمی است و از مسئله
تغییر ناپذیری روح مهمتر است . مسئله " حقیقت " همان مسئله علم است
. یعنی آیا ما از دیدگاه حکمت نظری یک سلسله اصول جاودانی داریم که از
لا و ابدا صادق باشند ؟ بدون شک فلسفههای ما مبتنی بر وجود چنین اصول
جاودانی است . مثلا اگر میگوئیم حاصلضرب دو در دو برابر چهار میشود ( ٤
= ٢ x ٢ ) این مطلب را ازلا و ابدا صادق میدانیم . همهاصولی که ما در
فلسفه به کار میبریم چنین است . مثلا به عنوان یک اصل جاودان و همیشگی
" دور " را محال میدانیم و اساسا ما هیچ اصلی را علمی نمی دانیم مگر
اینکه به جاودانگی رسیده باشد . ما میگوئیم قضایای علوم قضایای حقیقیه
است و قضایای حقیقیه برتر از قضایای خارجیه است یعنی هم افراد محققة
الوجود و هم افراد مقدرش الوجود را شامل میشود و زمان و مکان را در
مینوردد . اما مارکسیستها میگویند نه ، هر چیزی که حقیقت است برای مدت
موقت حقیقت است ، در مدت دیگر غیر حقیقت است [٢] .
در اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود که آیا آنها نمی توانند در علوم
به قواعد کلی ثابت و غیر متغیر قائل باشند ؟ پاسخ اینست که نه ، نمی
توانند قائل باشند و این هم لازمه ماتریالیسم از یک طرف و منطق
دیالکتیک از طرف دیگر است و حال آنکه عملا اصول ثابت دارند . یعنی از
لحاظ اصولی که به آن معتقد هستند و از لحاظ منطقی و نظری نباید قواعد و
اصول ثابت داشته باشند ، ولی عملا چنین اصول ثابتی را دارند که البته این
خود ، اشکال است و از جمله ایرادهائی که ما در اصول فلسفه مطرح کردهایم
و دیگران نیز آن را عنوان کردهاند همین است که لازمه اصول این مکتب این
است که خود این مکتب هم ثابت نباشد و بعدا تبدیل به مکتب دیگر بشود
یعنی مانند اموری است که از وجودش عدمش
[١] در اینجا روخ را اعم از خدا و روح میداند . [٢] در " اصول فلسفه و روش رئالیسم " روی این مسئله بسیار بحث شده است .