نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٧
آن قسمتی هم که ملاء است ، یک ذراتی است غیر متصل که نمیشود فرض خط در آن کرد ، یک اجسامی است با یک سلسله تضاریبی که بالاخره دائر واقعی وجود ندارد ، اگر پرگاری را حرکت میدهیم و خیال میکنیم یک خطی و یک امر متصلی بوجود میآید ، این حس ما است که اینجور دریافت میکند والا اگر مثلا آنرا زیر میکروسکب قرار بدهیم میبینیم خط مفروض اصلا خط نیست . موضوعات ریاضی همه مفروضات ذهن انسان است ، مثلا آنچه را که ما بگوییم دائره ، یک خط فرضی است که اگر خطی در عالم وجود داشته باشد با این خصوصیات ، احکامش چنین خواهد بود . و لهذا بقول اینها مسائل ریاضی به نحو قضایای شرطیه است که مقدم این قضایا هرگز در طبیعت وجود پیدا نمی کند ، پس واقع و نفس الامری وجود ندارد . یا آمدهاند گفتهاند : مطابقت واقع فرع اینستکه واقع ثبات داشته باشد وقتیکه واقع ثبات ندارد و لغزان است ، بین وجود و عدم است ، حتی وجودش آمیخته با عدمش است ، مطابقت با واقع در اینجا معنی ندارد ، یعنی ما در ذهنمان امور را بنحو ثابت در نظر میگیریم ، در صورتیکه در واقع و نفس الامر هیچ ثباتی وجود ندارد ، از این قبیل ایرادها به تعریف قدما از حقیقت کردهاند ، و بنظر میرسد علت این ایرادها ، بن بستهائی است که در جاهای دیگر به آن رسیدهاند . قبلا گفتیم که اساس تفکر قدیم در معیارها اینستکه در نهایت امر اندیشه معیار اندیشه است ، که این همان منتهی شدن نظریات به بدیهیات است ، اینها این مطلب را بکلی نفی کردهاند ، و وقتی مسئله نظری و بدیهی و معیار بودن اندیشه برای اندیشه نفی بشود ، و مسئله عمل مطرح بشود که نتیجه دادن در عمل معیار است ، خود به خود میرسد و به همین جاها که ملاک حقیقت را نمی توانند مطابقت با واقع و نفس الامر بگیرند برای اینکه ، سیر علوم به این شکل بوده و هست که فرضیهای پیدا میشود و بعد آنرا در مرحله عمل آزمایش میکنند ، وقتی آزمایش میکنند میبینند خوب از آب درآمد ، میگویند ، پس این حقیقت است و نمیتوانند بگویند آن ، اصلا خطا و پوچ بوده است ، چون اصلی که اتخاذ کردهاند این جواب میدهد ، ناچار فرضیه اول منسوخ میشود ، فرضیه اول هم که بعنوان حقیقت تلقی شده است و نمیتوانند بگویند آن ، اصلا خطا و پوچ بوده است ، چون اصلی که اتخاذ کردهاند این بود که ملاک حقیقت بودن جواب گوئی عملی است ، و فرض اینستکه فرضیه منسوخ مدتها پاسخگوی عملی بوده ، پس نمیشود گفت که حقیقت نیست ، و فرضیه اول بر حقیقت جامع تری را که بعد آمده نمیتوانیم بگوییم حقیقت نیست ، و فرضیه اول بر حقیقت بودنش باقی است ، پس ناچار باید اولی را فعلا از دور خارج بکنیم ما اگر حقیقت را به معنای مطابق بودن با واقع و نفس الامر تعریف بکنیم امر ما دائر خواهد بود بین اینکه یا اولی را حقیقت بدانیم برای همیشه یا ناحقیقت بدانیم برای همیشه ، اینها اشکالاتی بود که اینها بر تعریف قدما از حقیقت کردند . حالا ببینیم خود اینها حقیقت را چگونه تعریف کردند ؟ تعریفهای مختلف کردهاند یکی از آنها همانی است که الان ذکر شد ( یعنی نتیجه دادن در عمل ) تعریف دیگر اینست که گفتهاند : حقیقت آنست که اذهان در مورد آن اجماع داشته باشند ، نه اینکه اجماع اذهان علامت