نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٣
یک وضع این است که زلزله برای انسان نه قابل شناختن باشد و نه قابل جلوگیری ، مثل وضعی که انسان تقریبا تا به حال در مقابل زلزله داشته است که نه برایش قابل شناختن بود نه قابل جلوگیری . قهرا در این صورت انسان در مقابل زلزله یک موجود دست بسته است و جز تسلیم در مقابل آن راه دیگری ندارد . وضع دوم این است که ، آن یک امر غیر قابل مقاومت باشد ، ولی انسان میتواند نسبت به آن آگاهی پیدا بکند و زمان وقوع آنرا تشخیص بدهد و به حکم این که آگاه میشود خودش را میتواند به نحوی با آن تطبیق بدهد ، به اینکه مثلا از مسیر زلزله خارج بشود ، که هم اکنون در این فکر هستند که آیا میشود به وسیله علوم تا حدی مثلا به اندازه حیوانات وقوع زلزله را پیش بینی کرد و در نتیجه از خطرات آن در امان بود ؟ وضع سوم اینست که انسان حتی بتواند مسیر آنرا عوض بکند و یا بطور کلی جلو آن را بگیرد و اگر انسان در مورد زلزله به این مرحله نرسیده لااقل در سیلها توانسته است با بستن سدها و احداث مسیلها و نظایر آن تا حدی چنین کاری را بکند و حتی در مورد زلزله هم این احتمال هست که انسان بتواند آن موادی را که سبب انفجار میشود به مسیرهای معینی مثلا اعماق اقیانوسها یا بیابانها برگرداند و مناطق مسکونی را از خطر دور نگهدارد . اکنون در باب تاریخ چه میشود گفت ؟ آیا به هیچ وجه انسان دخالتی در مسیر آن ندارد ؟ نه ، مسلما این حرف را آنها نمی زنند . احتمال دوم این است که تاریخ یک سیر جبری دارد که نمی شود آن را از بین برد و یا در برابرش مقاومت کرد ، یا حتی مهارش کرد ، ولی انسان میتواند به ضرورت تاریخی آگاه بشود و بعد یا میتواند خودش را در مسیر تاریخ قرار بدهد و به قول اینها به خودش تحقق و تکامل ببخشد ، یا به عکس در مقابل جریان تاریخ بایستند و معدوم و فانی شود . اینها این مقدار از اختیار را برای انسان قائل هستند ، مارکس گفته است آزادی ، یعنی آگاهی به ضرورت تاریخ . مقصودش از این حرف اینست که تاریخ ضرورتی دارد که به حکم آن پیش میآید ، ولی انسان میتواند به این ضرورتهای تاریخی آگاهی پیدا کند و خودش را با این ضرورتها تطبیق بدهد ولی در مقابل ضرورتها نمی تواند ایستادگی کند . آنوقت تعهد معنی پیدا میکند ، [ به این معنی که ] انسان این مقدار [ اختیار دارد که ] میتواند در مسیر قرار بگیرد یا مخالفت کند . این فلسفه که دعوت به تعهد و عمل میکند ، از این جهت است که عمل و تعهد از آن نتیجه میشود ، وقتی که به انسان نشان میدهد ضرورت تاریخ اینست که ، بعد نه تنها انسان میتواند این جور عمل بکند ، بلکه باید این جور عمل بکند ، یعنی در اینجا از ضرورت ، یک " باید " نتیجه میشود . یک بحثی در فلسفه خود ما هم از قدیم بوده است که شیخ هم در اشارات مطرح کرده ( و از جاهای مشکل اشارات هم هست ) و در فلسفه جدید هم خیلی با اهمیت تلقی میشود و آن مسئله پیوند میان علم نظری و علم عملی است . علوم عملی همه " باید " ها است و علوم نظری همه " هست " ها و " است " ها است و به اعتباریات ارتباط ندارد ، حالا چطور میشود که در علوم اعتباری از مبادیای استفاده میشود که این مبادی از علوم نظری گرفته شده است و چگونه میشود که علوم نظری مبدأ قرار بگیرد برای