نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٦
میگویند : آن فعلی اخلاقی است که مقدمه باشد برای رسیدن به تکامل هر
جامعهای که به طبقه کهنه و طبقه نو ، طبقه تز و طبقه آنتی تز تقسیم میشود
. عملیات آنتی تزی به هر شکلی که باشد عمل اخلاقی است ، چون این عملیات
است که منتهی به انقلاب میشود و هر کاری که منتهی به انقلاب بشود کار
اخلاقی است و اخلاق از نظر آنها نمیتواند غایت باشد ، اخلاق وسیله است .
ولی در مکتب اگزیستانسیالیسم اخلاق را بعنوان مقدمه چیز دیگر بشمار نمی
آورند بلکه بعنوان یک غایت برای انسان در نظر میگیرند . اینها مدعی
هستند اخلاق آفریدنی و خلق کردنی است نه رسیدنی ، ارزشهای اخلاقی ارزشهائی
است که انسان میآفریند ، و اینجاست که دو مطلب را با هم خلط میکند یک
وقت میگویند : آن جامعه نهائی انسانی همان جامعه بی طبقه است و یک
وقت میگویند : جامعهایست که بنیاد آن جامعه براساس ارزشهای اخلاقی باشد
. یک مارکسیست از آن جهت که مارکسیست است هیچ وقت اینجور حرفی
نمیزند و [ لذا ] در این حرف یک رگ اگزیستانسیالیستی وجود دارد .
اگزیستانسیالیستها هم اصل را در عالم پوچی میدانند ولی میگویند انسان
رسیده است به حدی که میتواند به زندگی خودش معنی و ارزش بدهد ، جنبه
بایستنی بدهد . هیچ چیزی در عالم نیست که بایستنی باشد تنها انسان است
که میتواند خودش را بایستنی و با ارزش بکند ، و انسان یگانه موجودی
است که در عالم به آزادی رسیده است ، و به خلاقیت رسیده است و میتواند
خودش را بیافریند ، و نیز ارزشهای اخلاقی را بیافریند و زندگی بر بنیاد
ارزشهای اخلاقی آفریده انسان ، همان زندگی انسانی است . این ، دو بیان
مختلف است که اینها برای فرار از پوچی دارند . مجادل وقتی میخواهد
ارزشهای اخلاقی را براساس اگزیستانسیالیسم بیان بکند اینجور میگوید :
" انسان با جهان دو گونه تماس دارد ، یکی تماس برای شناختن دوم
تماس برای ارزش دادن . . . هدف و نتیجه تماس اخلاقی انسان با جهان ،
آفریده شدن سیستمی از ارزشها است : " [١]
[ یعنی ] : نه اینکه ارزشی وجود دارد و ما کشف میکنیم در اخلاق ما
میگوییم که یک ارزشهائی واقعا وجود دارد و انسان کشف میکند و بعد ، فعل
اخلاقی اینستکه انسان خودش را با این ارزشها تطبیق بدهد . ما میگفتیم که
انسان فعل اخلاقی را خلق میکند ، خودش را بر معیار ارزشهای اخلاقی
میآفریند ولی برای خود این ارزشها ، خیر و فضیلت یک واقعیتی قائل بودیم
، یعنی کأنه یک مدل مشخصی انسان قبلا کشف میکرد و بعد خودش را براساس
آن مدل میساخت و اگر میگفتند انسان کامل کیست ، میگفتیم انسان آن کسی
است که چنین و چنان باشد ، و انسان خودش را باید براین اساس و این شکل
بسازد . ولی اینها یک کمالی با قطع نظر از اعتبار انسان قائل نیستند و
حتی کمال بودن کمال را هم مخلوق انسان میدانند ، و میگویند حتی ارزش
بودن ارزش را هم انسان میدانند ، و میگویند حتی ارزش بودن ارزش را هم
انسان میآفریند ، و انسان به فلان موضوع ارزش میدهد نه اینکه ارزشش با
قطع نظر از انسان وجود دارد ، عمده حرف اینها ، اینست .
سپس مجادل میگوید :
[١] جدال با مدعی - چاپ اول - ص . ٢٥