نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣٢
خطا مربوط به ذهن است . بنابر حرف هگل همه معقول باید درست باشند در صورتیکه بسیاری از معقولات نامعقولند . اشکال دیگر اینکه : ذهن مربوط به انسان است اگر فرض شود که انسانی در عالم نباشد دیگر واقعیتی در عالم وجود نخواهد داشت ؟ یا نه ، انسان خودش واقعیتی است که کشف میکند واقعیتهای دیگر را ، نه اینکه خودش عین واقعیتهای دیگر است ؟ از این اشکالها بالاتر ، اشکالی استکه به طرز عمل دیالکتیک هگل وارد است ، و همان قیاسهای ذهنی که تشکیل داده نادرست است . اولین مقوله او مقوله هستی است ، میگوید : اگر هستی را بطور مطلق در نظر بگیریم و به چیزی نسبت بدهیم عین نیستی است ، هستی باید به ماهیتی تعلق پیدا کند تا واقعیت داشته باشد که معنای این حرف همان اصالت ماهیت و اعتباریت وجود است . بر فرض اینکه این حرف را قبول کنیم که هستی بما هوهو ، واقعیت ندارد ، نتیجه این حرف ، یک قضیه سالبه محصله است نه موجبه معدولة المحمول [ که او مدعی است ] اینها ، خلاصه ایرادهائی است که بر حرف هگل وارد است ، ولی اگر از این ایرادها صرفنظر بکنیم " شدن " نیاز به علت ندارد ، به دلیل نیاز دارد و دلیلش هم همینهائی استکه گفت .
مارکسیستها و مسأله شناخت :
میرویم سراغ فلسفه آقایان [ مارکسیستها ] اینها در فلسفهشان بازگشت کردهاند . به فلسفه هیوم جای هیچ تردید نیست که مارکس نه فلسفه هگل را میفهمید و نه فلسفه کانت را ، برگشت کردند . به فلسفه هیوم ، و معرفت از نظر اینها همان انعکاس دنیای بیرون به ذهن است . خیلی ساده لوحانه این حرف را میزنند بدون اینکه از مشکلاتی که کانت و هگل مواجه با آنها بودند آگاهی داشته باشند . بدون شک کانت و هگل خیلی دقیق النظر و در میان اروپائیها به معنای واقعی فیلسوف بودهاند ، و لذا به بسیاری از مشکلات فلسفه رسیدهاند هر چند در حل آن مشکلات لغزیدهاند ، بخلاف امثال مارکس که اساسا آن مشکلات را درک نکردهاند و به این حقیقت پی نبردهاند که حتی اشخاصی مثل هیوم و دیگران که وارد بحث فلسفی میشوند آنقدر عنصر وارد ذهنشان میکنند که یک دهم آنهم حسی نیست . کانت و هگل به این بن بستها رسیده بودند که برای خارج شدن از آن ، به آن تکلفات دست زده بودند . اما اینها همینطور ساده و عوام فریبانه شعار میدهند : ذهن آینه است ، هرچه که در خارج است مستقیما در آن منعکس میشود ، غافل از اینکه با آنچه که مستقیما از خارج وارد ذهن میشود معرفت و شناخت درست نمیشود ذهن انسان صدها معنی و مفهوم دارد که اصلا از راه حس قابل توجیه نیست . چه مثل خوبی آن مارکسیست قدیمی درباره اینها آورده ، گفته که مثل آن دو آخوند دهاتی است که یکی از آن دو برای هو کردن رقیب خود نزد عوام از او خواست که " مار " بنویسد بعد خودش شکل مار را کشید و بعد از عوام تأیید گرفت که آن رقیب بدبخت نوشتن مار را نمیداند .