نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٥
باید آنرا بشناسد ، همچنانکه هر حقیقتی را باید بشناسد [١] . در اینجا
[ ضمن نقل نظر افلاطون ] راسل حرف خودش را میزند و میگوید : ما مسئله
اخلاق را باید بشکافیم و ببینیم چه از آب در میآید ، افلاطون چه فکر کرده
است که میگوید خیر در ماوراء وجود ما وجود دارد ، آنوقت خودش تحلیل
میکند و تحلیل عین تحلیل آقای طباطبائی در میآید ، میگوید : اصل خوبی و
بدی یک مفهوم نسبی است ، یک امری است که در رابطه انسان با اشیاء
مطرح است ، مثلا وقتی ما یک هدف و مقصدی داریم و میخواهیم به آن مقصد
برسیم ، بعد میگوییم فلان چیز خوب است ، یعنی چه ؟ یعنی برای رسیدن به
آن مقصد باید از این وسیله استفاده بکنیم و همین " باید استفاده بکنیم
" معنای " خوب است " میباشد ، نه اینکه خوبی یک صفتی است واقعی در
آن شیئی ، افلاطون خیال کرده است خوبی و خیریت در اشیاء وجود دارد ، مثل
سفیدی و کرویت و نظایر آن در صورتیکه ، در اشیاء وجود ندارد ، مثلا وقتی
میگوییم . راستی خوب است این بحث مقصدی است که ما برای خودمان تعیین
کردهایم ، یعنی برای وصول ما به آن مقصد معین خوب است ، یعنی باید
استفاده بشود . البته نه اینکه برای همه خوب است ، بلکه تنها برای کسی
که چنین مقصدی دارد والا اگر کسی مقصدی خلاف این مقصد داشته باشد برای او
خوب نیست اینجاست که راسل و دیگران که آمدند تحلیل منطقی کردند [ که
فلسفهشان فلسفه تحلیل منطقی است ] در اخلاق که تحلیل کردند ، رسیدند به
اینکه اصلا خوبی و بدی [ اعتباری است ] و اشتباهی که فلاسفه از قدیم تا به
امروز دچار آن شدهاند اینستکه خیال کردهاند مسائل اخلاقی هم مثل مسائل
ریاضی و طبیعی است ، و درباره اخلاقی بگونهای اندیشیدهاند که در مسائل
ریاضی و طبیعی میاندیشند ، مثلا همانطور که در طبیعت کاوش میکنیم که
ببینیم مغناطیس فلان جور هست یا نیست ، در اخلاق هم میخواهند ببینند که
فلان کار خوب هست یا نیست ، یعنی فکر کردند که خوبی و بدی هم یک چیز
کشف کردنی است و حال آنکه مسأله بایدها و خوبها و بدها در واقع بیان
کننده رابطه انسان با یک فعل معین است و ناشی از احساسات انسان است .
یعنی طبیعت است ، یک غایتی را میخواهند ، بعد انسان در دستگاه شعور و
ادراکش متناسب با خواسته ، یک احساساتی پیدا میکند ، آنوقت همان چیزی
را که مطلوب طبیعت است ، در احساسات خودش میخواهد ، و آخرش بر
میگردد به اینکه من دوست دارم . و وقتی مسئله " من دوست دارم " است
، دلیل نمیشود که دیگری هم همین جور دوست داشته باشد ، دیگری ممکن است
چیزی دیگری را دوست داشته باشد ، پس برای من یک چیز خوب است و برای
دیگری چیز دیگری برای مردم زمان گذشته آنچه را که دوست داشتند خوب بود
، و برای مردم زمانهای بعد چیزهای دیگر
البته نتیجه این حرف این نیست که اخلاق بطور کلی بی حقیقت است ،
بعدا توضیح میدهیم .
[١] از اینجا معلوم میشود که قدمای ما یک نوع تلفیق میکردند میان حرفهای گذشتگان . یک قسمت حرفهای خوب را میگرفتند ، و حرفهای نادرست را دور میریختند ، بدون اینکه توضیح بدهند کدام حرف را گرفتهاند و کدام را دور ریختهاند ، در مور د اخلاق هم بسیاری از حرفهای افلاطون را گرفتند ولی این حرف افلاطون را نگرفتند و دور ریختند و دور ریختنی هم بود .