نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٠
مسئله بایدها و نبایدها برای انسان عاقل مطرح است ، همانطوریکه قدمای ما هم آنرا جزء عقل عملی میدانند ، نه [ اینکه مربوط باشد به ] نفس از جنبه عملی ، آنها هم این احکام را احکام عقل عملی میدانند . حسن و قبح ، حکم عقل عملی است [ یعنی ] آن قوه مفکره درک کننده کلی از آن جنبهای که بدن را تدبیر میکند و الا در مورد انسان از آن حیث که حکم عقل بر او حاکم نیست یا حیوان ، هیچ اعتباری نیست ، و این مجاز اتفاقا یکی از مختصات انسان است . این انسان است که اندیشهاش به حدی رسیده که حد یک شیئی را به شیئی دیگر میدهد و به انسان زیبا میگوید : ماه ، یک موجودی بنام ماه میبیند و یک موجودی بنام انسان ، و در آن یک حسنی و زیبائی میبیند و نسبت به آن احساساتی دارد و بعد حد آنرا بر یک حسنی و زیبائی میبیند و نسبت به آن احساساتی دارد و بعد آنرا بر این منطبق میکند تا احساساتی که نسبت به آن دارد بر این منتقل کرده باشد . این عمل یکی از نشانههای رشد انسانی است ، و حیوان ابدا قادر نیست چنین تصرفاتی بکند ، این کار در واقع مثل یک نوع گریم و توالت کردن است که انسان در حسن خودش یک زیبائی برای یک انسان احساسمیکند بعد ، یک زیبائیهائی عرضی به آن اضافه میکند در عین اینکه میداند این زیبائیها مال خود آن انسان نیست ، مال آب و رنگ و خال و خط است ولی همین آب و رنگ را که از بیرون آورده ، و به آن اضافه کرده ، باعث میشود که نسبت به آن شخص احساساتش