نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٥
که برعکس مبتنی بر حکومت انسان بود جایگزین آن ساخت " . در پاورقی شماره ٣ که مربوط به این قسمت است از قول مارکس چنین نقل میکند : " تمام شواهد وجود خدا دال بر عدم وجود خدا است . . . شواهد واقعی باید چنین بیان شوند : " چون طبیعت تشکیلات درستی ندارد پس خدا هست . چون دنیای نامعقولی وجود دارد پس خدا هست . . . به عبارت دیگر ناعقلی اساس وجود خداست " . مارکس چه میخواهد بگوید ؟ کی چنین حرفی را زده که چون طبیعت تشکیلات معقولی ندارد پس خدا وجود دارد ؟ طرز تفکر اینها از مسئله خدا و خلقت الهی همان تفکر صد در صد اشعری است که ما به اشاعره نسبت میدهیم ، اینها میگویند : خدا ، یعنی آن موجودیکه در ماوراء عالم وجود دارد ، و او است که حوادث را خلق میکند ، و لازمه مطلب این است که میان خود حوادث هیچگونه بستگی و پیوستگی وجود ندارد ، خدا است که حوادث را میآفریند و الا خود حوادث باهم هیچگونه ارتباطی ندارند . ولی وقتی که علم و فلسفه کشف کرد که نه ! جهان خودش را خلق میکند ، و یک تناسل خودرو دارد ، و یک تولد خود به خود دارد ، و چون جهان یک تولد خود به خود دارد پس جائی برای خدا باقی نمی ماند ، این ، مولود قبلی خودش است و آن قبلی هم مولود قبلی خودش است و آن قبلی و هم چنین ، پس جائی برای خدا نیست . پس وقتی که شیئی از ضد خودش ناشی بشود و شیئی با لذات بتواند غیر خودش را خلق کند ، پس جهان خودش ، خودش را خلق میکند ، و وقتی جهان خودش ، خودش را خلق میکند پس نیازی به فرض خالق نداریم ، فرض خالق ، یعنی او خالق جهان است در صورتی که جهان خودش ، خودش را خلق میکند . از نظر ماها ، این حرف از عجیبترین حرفهای دنیا است ، چون این مقدار رابطهای که اینها بین حوادث قائل هستند ، هر حکیم الهی قائل هست ، و از اول تا به آخر دنیا یک حکیم الهی هم نمی شود پیدا کرد که اینگونه رابطه را میان گذشته و حال و آینده قائل نباشد ، خود قرآن که خلقت را بیان میکند میگوید : " « انا خلقنا الانسان من نطفه ثم خلقنا النطفه مضغة » . . . " یعنی همین مراحل تطور که از مرحلهای به مرحله دیگر میآید ، همین خلقت است : یا وقتی در مورد تأثیر حوادث در یکدیگر سخن میگوید : " « یحیی به الارض بعد موتها »" یعنی چه ؟ یعنی پیوستگی ، نمی گوید ببینید خدا بدون هیچ وسیلهای همه این کارها را انجام میدهد ، نه ، پس حساب ، حساب دیگری است ، پس آنهائی که قائل به نظریه خلقت هستند یک امر برتر و بالاتری را میگویند ، و طرز فکر اینها شبیه فخر رازی است که در تفسیر آیات " « افرایتم ما تحرثون ٠ء انتم تزرعونه ام نحن الزارعون »" در اثر طرز فکر کلامی اشعری میکوشد که نفی تأثیر اسباب را از این آیات استفاده کند و همه حوادث را مستقیما به خداوند نسبت دهد ، میخواهد اثبات کند که هیچ رابطهای میان اشیاء عالم وجود ندارد و گوئی کارهای انسان و این رابطهای که ما بین اشیاء میبینیم در به وجود آمدن این اشیاء تأثیر ندارد .