نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٧
آن خوب است ، حالا حق با کیست ؟ با هر دو ، هر کدام خورش معینی را دوست دارند حکم به خوبی همان میکنند ، در اینجا یک خوب مطلقی نداریم که با آن بسنجیم و حکم به صواب یکی و خطای دیگری بکنیم . بعد میگوید ، اگر دوست دارید برای شما خوب است و اگر دوست نمی دارید برای شما بد است ، اگر عدهای دوست بدارند و عدهای دوست ندارند نمیتوان بموجب دلیل حکم کرد ، بلکه باید به زور متوسل شد . همین که میگویند : عدالت مال اقویا است ، وقتی یک عدهای اینرا دوست دارند و عدهای ندارند ، هر که آمد با زور آن مطلوب خودش را تحمیل کرد ، آن میشود قانون ، یا زور آشکار یا زور پنهان . خلاصه سخن راسل اینستکه : مفهوم خوب و بد بیان کننده رابطه میان شخص اندیشنده و شیئی مورد جستجو است ، اگر رابطه رابطه دوست داشتن باشد آنرا خوب میخوانیم و اگر رابطه رابطه نفرت داشتن باشد آنرا بد میخوانیم و اگر نه دوست داشتن باشد نه نفرت داشتن ، آن شیئی نه خوب است و نه بد . پاسخ راسل اینست که اولا باید ریشه دوست داشتن را بدست آوریم که چرا انسان چیزی را دوست میدارد و چیزی را دوست نمی دارد . انسان چیزی را دوست میدارد که آن چیز برای حیات او ولو از جنبه خاص مفید و نافع باشد ، بعبارت دیگر طبیعت همواره به سوی کمال خود میشتابد و برای اینکه انسان را در آنچه بوسیله اراده و اختیار صورت میگیرد وادار به عمل نماید شوق و علاقه و دوستی را در او تعبیه کرده است . طبیعت همچنانکه به سوی کمال و مصلحت فرد میشتابد ، به سوی کمال نوع و مصلحت نوع نیز میشتابد ، اساسا کمال در قسمتهائی از کمال نوع مجزا نیست . در اموری که کمال نوع است و کمال فرد در کمال نوع است قهرا نوعی دوست داشتنها که همه افراد در آنها علی السویه هستند در همه افراد به صورت یک سان وجود پیدا میکند . این دوست داشتنهای متشابه و یکسان و کلی و مطلق ، معیار خوبیها و بدیها ( کلی ) هستند . عدالت و سایر ارزشهای اخلاقی همه اموری هستند که طبیعت از نظر مصالح نوع و کمال نوع به سوی آنها میشتابد و برای رسیدن به آنها از طریق محل اختیاری ، علاقه به این امور را در نفس همه افراد بوجود آورده و به موجب آن علاقه بایدها و نبایدها بصورت یک سلسله احکام انشائی کلی در نفس بوجود میآید . پس برای اینکه معیاری کلی در اخلاق داشته باشیم ضرورتی نیست به اینکه خوبی و بدی را از قبیل سفیدی و سیاهی و یا کره بودن و مکعب بودن امور عینی بنامیم . راسل بعنوان اصل " من دوست دارم " بعنوان یک فرد ، آنهم یک فردی که فقط به منافع مادی و جسمانی میاندیشد توجه کرده است ، اما به اصل من دوست دارم برای خودم بعنوان فردی که کرامت والای روح خود را احساس میکند : یا اصل " من دوست دارم " بعنوان فردی که مصالح نوع را دوست میدارم ، توجه نکرده است .