نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠١
میکند و وقتی میگوییم زید قائم نیست " نیست " خودش در اینجا نسبت
است ، یعنی یک نسبی میان زید و قیام برقرار کردیم که نسبت نیستی است
؟ [١] و یا نه ما نسبت سلبی نداریم . نسبتها همیشه ایجابی است حتی در
قضیه سالبه : منتهی نسبت ایجابی تصوری است یعنی قضیه ما تصدیق ، قضیه
واقعی میشود و الا قبل از آن ، یک تصور بیش نیست ، زید قائم را وقتی
تصور میکنیم یک وقت تصدیق میکنیم که زید قائم است یعنی نسبت را ایقاع
میکنیم ، یک وقت رفع میکنیم زید قائم را یعنی لیس زید بقائم و ( لیس
) رابطه میان آن دو را قطع میکند و محمول را رفع میکند ( لیس ) بر مجموع
وارد میشود نه اینکه ( لیس ) خودش یکی از ارکان قضیه باشد .
قضیه سالبه به این معنی ، از هیچ چیزی در خارج حکایت نمیکند بلکه
حکایت میکند از اینکه این چیز در خارج نیست . و این نکته خوبی است که
آقای خمینی روی آن تکیه میکردند و میگفتند این حرف غلطی است که میگویند
: " القضیة ان کان لنسبته خارج تطابقه اولا تطابقه فخبر ، و الا فانشاء "
قضیه سالبه که خارج تطابقه اولا تطابقه ندارد ، تنها قضیه موجبه است که
لنسبته خارج .
پس مفاد قضیه سالبه ، سلب محض است و سلب قید بر نمیدارد تمام
قیدها مال مسلوب است ، و لهذا در تناقض ، این مسامحه است که میگوییم
نقیض قضیه ضروریه ، ممکنه عامه است ، نقیض واقعی " کل الف ب
بالضرورش " اینستکه " لیس کل الف ب بالضرورش " نه " لیس الف ب
بالامکان " منتهی لازمه اینکه لیس کل الف ب بالضرورش " اینستکه "
بعض الف ب بالامکان " پس این ، لازم نقیض است ، نه نقیض واقعی ،
نقیض واقعی موجبه کلیه همان " لیس کل " است و " لا شیی " هم لازم
قضیه است چه رسد به " بعض لیس و لیس بعض " .
اینجاست که وقتی عدم را اعتبار نقیض بودن میکنیم ، هیچ حیثیتی ندارد
الا حیثیت رفع قضیه ایجابی ، نه اثبات رفع که بشود قضیه معدوله ، رفع
ایجاب است نه ایجاب رفع و نه اثبات شیئی هو الرفع .
این معنی از اثبات و رفع را ( که تناقض واقعی همین است ) هیچ کس
نگفته است در حرکت وجود دارد و در آن اجتماع اثبات و رفع میشود . اگر
حکمای ما گفتهاند در حرکت اجتماع وجود و عدم است توضیح دادهاند که
مقصودشان این نیست .
عدم ، یک اعتبار دیگری هم دارد و آن اینستکه : یک شیئی را بعد از
آنکه در خارج رفع میکنیم ، بعد همان رفع را بمنزله یک امر موجود در خارج
اعتبار میکنیم . این تنها اعتبار است نه واقعیت . مثلا وقتی میگوییم :
لیس زید ، بموجود فی الماضی ، یعنی وجود زید را در ماضی رفع کردهایم (
اعتبارا ) و لهذا میگویند : مسأله به معنای واقعی چون بیان یک امر عینی
نیست قابل استصحاب نیست . چون در استصحاب باید یک نفس الامریتی برای
شیئی اعتبار بشود ، و آن حالتی که در خارج بوده است ( چه وجودی و چه
عدمی ) ابقاء شود ، در صورتیکه در قضیه سالبه جز نفی حالت ایجابی هیچ
چیزی اثبات نمیشود ، ولی انسان یک عدم ازلی اعتبار میکند ، یعنی از این
چیزی که الان وجود دارد و در گذشته
[١] مرحوم آقای بروجردی روی همین نظریه تکیه داشتند و میگفتند مطلب همین جور است .