نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٨
تعریف میافزائیم که : مادی گرائی تاریخی یک برداشت اقتصادی از انسان و
یک برداشت تاریخی از انسان است بدون اینکه برداشت انسانی از اقتصاد و
تاریخ باشد . مسأله مهم همین است ، و تفاوت ما با مارکسیستها نیز در
این جهت است که ما چون برای انسان شخصیت و اصالت و فطرت قائل هستیم
لذا برداشتی انسانی از تاریخ داریم ، یعنی تاریخ را ساخته انسان بما هو
انسان میدانیم نه انسان ساخته تاریخ و تاریخ ساخته اقتصاد . پس "
برداشت اقتصاد از تاریخ و برداشت تاریخی از اقتصاد " و این همان
قربانی شدن انسان است همانطور که در مسأله از خود بیگانگی شرح دادیم .
البته خود مارکس درباره انسان بعنوان یک فرد یعنی از جنبه روانشناسی
بحث نکرده است و فقط درباره جامعه و تاریخ بحث کرده است . ولی بحثی
که او از جنبه جامعه شناسی و در مورد فلسفه تاریخ دارد نمی تواند فاقد
جنبه روانشناسی باشد گرچه ژرژ پولیستر در " اصول مقدماتی فلسفه "
خواسته است از جنبه روانشناسی وضع دیگری به آن بدهد که البته غیر قابل
قبول است .
در واقع معنای مادی بودن هویت تاریخ ، از یک نظر به معنی مادیت
هویت انسان و به معنای اینست که محرکات انسان تنها محرکات مادی است
، انسان گاهی محرکات معنوی هم پیدا میکند ولی این محرکات معنوی اصیل
نیستند و ساخته شده محرکات مادی هستند ، و در عین حال میتوانند مؤثر در
محرکات مادی واقع بشوند و این دو تأثیر متقابل در یکدیگر داشته باشند ،
از قبیل تأثیر روبنا ، در زیربنا است ، نه اینکه تأثیر آنها مانند تأثیر
دو قطب مخالف و مستقل در یکدیگر باشد ، آن چنانکه ما هم میگوییم ، و
تضاد در عالم را از قبیل تضاد قطبهای مستقل میدانیم ، مثل تضاد عناصر که
قدما میگویند ، یا مثل آنچه که در مورد ساختمان انسان در ادیان آمده است
، که انسان را دارای دو درجه از وجود میدانند ، وجود سفلی وجود علوی ،
اینها به عنوان دو قطب مخالف در وجود انسان هستند ، و این غیر از این
است که اینها میگویند . اینها روح و ماده را به عنوان دو قطب مخالف
نمی دانند و هرچه را که جنبه معنوی دارد تبعی و طفیلی جنبه مادی میدانند
. خلاصه از نظر اینها جامعه نیز مانند فرد هویت مادی دارد ، همانطور که
احیانا فرد متحرک به محرکات معنوی میشود ولی این محرکات اصالت ندارند
، مولود عادت است نه طبیعت ، جامعه نیز احیانا تحت تأثیر محرکات
روبنائی واقع میشود و بنابراین اصالت ندارد .
آندره پی یتر در کتاب خود حرف عجیبی آورده است ، در ابتدا گفته است
تا متضاد نباشد جامعهای وجود نخواهد داشت ، برای اینکه آزادگانی وجود
داشته باشند وجود بردگان ضروری است [١] .
خوب تا اینجا حرفی نیست ، برای این که آقا وجود داشته باشد باید
نوکری باشد . ولی بعد در پاورقی یک حرف بالاتری از مارکس نقل میکند ،
میگوید از او سؤال کردند آلمان چگونه به آزادی میرسد ، گفت : برای این
که آلمان به آزادی برسد باید طبقهای که در زنجیر باشند به وجود آورد ، تا
این طبقه بتوانند به حکم تضاد آزادی را متحقق سازند ، و تا
[١] مارکس و مارکسیسم - ص . ٣٥