نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥١
که ما در شعور آگاهان به آن علم میگوییم یک درجهای از علم است ، انسان
وقتی زیاد ممارست میکند بر یک چیزی ، و [ برای او ] ملکه میشود ، آن
علم است که رسوخ بیشتری پیدا کرده است ، [ یعنی ] همان حرفی که آن
آقایان ( حکما ) میگویند که انسان وقتی عملی را انجام میدهد روحش صورت
آن را میگیرد ، معلوم نیست که آن صورت ، غیر صورت علمی باشد . آقای
طباطبائی روی این مطلب خیلی تکیه دارند ، که ملکات جز علم چیز دیگری
نیست مثلا انسان وقتی میخواهد خط بنویسد ، ممکن است قانون خط را به او
درست یاد داد که الف باید چطور و ب چطور باشد و قاعدهاش چیست ، به
طوری که بتواند به دیگران هم درس بدهد ، ولی در مقام عملی ، خودش نمی
تواند یک الف درست بنویسد ، ولی وقتی تکرار میکند ، بعد کم کم قادر
میشود آنچه را که میداند بوجود بیاورد . این امر نیست مگر برای این که
در اثر عمل علمش فزونی پیدا میکند به طوری که میتواند این کار را با
دقت انجام دهد جز این نیست که علمش بیشتر شده است .
یک مثال دیگر ، شخصی هست زبانی را میداند و شخص دیگری است که با
زبانی حرف میزند ، فرق این دو چیست ؟ مثلا اگر از ما بپرسند در زبان
عربی برای فلان مفهوم چه کلماتی وجود دارد ، ممکن است بعد از فکر و تأمل
جملهای درست کنیم ، ولی در عین حال نمی توانیم حرف بزنیم ، یا اگر هم
حرف بزنیم خیلی کند حرف میزنیم ، ولی بعد از آن که مدتی مکالمه کردیم
بر ایمان ملکه میشود ، وقتی برای ما ملکه شد حتی بدون توجه مثل زبان
فارسی کلمات را ادا میکنیم ، میگوییم برای ما ملکه شده آیا ملکه جز این
است که علم ما افزوده شده است ، یعنی آن قدر حضور ذهن پیدا کردهایم که
احتیاج به تروی و تأمل نداریم ؟ ما در این جا امر دیگری غیر از علم
نداریم که بگوییم ما یک ملکه زبان در این جا داریم که آن ملکه غیر از
علم است ، وقتی زبان برای ما عادت میشود معنایش این است که علم به
حداکثر رسوخ پیدا میکند .
حال اگر مطلب این جور باشد ، ممکن است کسی در مقام توجیه حرف سقراط
بر آید و بگوید منظور او که میگفت " « علموهم و کفی » " تنها علم در
مرتبه شعور ظاهر نیست ، بلکه آن ملکاتی هم که ارسطو میگوید در درجات
قوی علم است ، حدیثی از حضرت صادق ( ع ) هست که آقای طباطبائی خیلی به
آن تکیه میکند : « ما ضعف بدن عن ما قویت علیه البنیه » . هر کاری را
که انسان نمی تواند به دلیل این است که نمی داند ، نیتش و قصدش را
ندارد ، چون قصدش فرع برداشتن است ، انسان اگر واقعا به مرحله علم برسد
که میتواند پرواز کند ، پرواز میکند . یعنی تأثیر علم تا این حد است [ و
اینکه میبینیم چنین کاری نمی شود برای این است که ] علمش پیدا نمی شود
، به عبارت دیگر مسئله ایمان مطرح است ، انسان به هر چیزی ایمان پیدا
بکند همان کار را میتواند انجام دهد [١] . ( . . . ) و لهذا دیدیم که
مارکسیستها برای
[١] سؤال : منظور از علم و ایمان به شیئی ، علم به چگونگی عمل است ؟ جواب : نه : یقین به خودش ، یعنی خود عمل برای او یقینی باشد ، علم قدرت است ، توانا بود هر که دانا بود . >