نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٩
سؤال از تکامل است ، تاکنون سخن از دین بود که مادی گرائی فوئر باخ ، از یک طبیعت گرائی ساده ، تبدیل شد به یک مادی گرائی تحولی جدلی ، یک مادی گرائی که از یک طرف براساس تحول و حرکت است و از طرف دیگر براساس جدل و تضاد است ، پس این مادیگرائی براساس اصل مسالمت بین اشیاء نیست ، آنچنانکه تفکرات قدیم این جور بوده هم چنانکه براساس ثبات و یک نواختی هم نیست . حالا اینجا یک مسئله دیگر مطرح است ، و آن اینکه این مادیت که مادیت جدلی و تحولی است ، مادیت تکاملی هم هست ، یعنی معتقد است که این تحول و دگرگونی در یک سطح باقی نیست ، طبیعت به طور خودکار و خودرو ، رو به تکامل میرود . در گذشته ، این مطلب توجیه شد که طبیعت چگونه خالق خودش است ، چون وقتی بنا شد اصل " آنتی تز " و انکار خود و بیگانه شدن با خود برای هر شیئی یک اصل ضروری باشد و بعد هم ، لازمه انکار خود ، تضاد با خود ، و لازمه تضاد با خود حرکت و تحول باشد ، پس نتیجه میگیریم که طبیعت خودش در ذات خودش ، خودش را خلق میکند و خودش را بوجود میآورد ، و یک نوع پیوستگی میان طبیعت وجود دارد ، با یک نوع تناسل که هر مرتبه سابق ، پدر مرتبه آینده است ، خودرو ، بدون اینکه نیروئی غیر از خودش در کار باشد . ولی مسئله چیز دیگری است و آن اینکه : در طبیعت تنها تحول و تضاد به صورت ساده نیست ، بلکه این تحول بصورت تکامل وجود دارد . حالا ما میخواهیم ببینیم این تحول و تکامل روی چه اصلی است ؟ آنها میگویند : حرکت در جهت یک صعود دائمی است ، یعنی حرکت افقی نیست ، بلکه عمودی است ، رو به بالا و صعود است ، خوش بینانه و ضد پوچی است نه پوچ و یأس آور . بدین وسیله میخواهند فلسفه مادی را از یک گرداب نجات بدهند ، و آن مسئله پوچی است ، چون گفته میشود که فلسفه مادی به پوچی منتهی میشود ، زیرا برای حرکت جهان یک غایتی قائل نیست ، بلکه میگویند طبیعت به مقتضای ذات خودش دائما در حال گردش و دگرگونی است ، و حرکت برای حرکت و دگرگونی برای دگرگونی است و غایتی در کار نیست . اینستکه یک حالت تکرار مکررات در طبیعت پیش میآید ، مثلا از نظر مادیون قدیم عالم از ازل همین طور بوده و تا ابد چنین خواهد بود ، همیشه مرغ بود و تخم مرغ و مرغ و تخم مرغ و . . . پدر و مادری بودند و انسانی و باز پدر و مادری بودند و انسانهائی و . . . در آینده هم همین جور . خوب ، آخرش چه میشود ؟ هیچ ، یک حرکت پوچ ، هر موجودی در نهایت امر به فنا میگراید و وقتی وجود پایانش فنا باشد ، معنایش پوچی است . مسئله تکامل میخواهد به کمک همان اصلی که در مسئله انسان و اصل کلی گفتیم ( و آن اینکه : طبیعت در هر مرحلهای یک نقش تازه و بدیعی میآورد غیر از آنچه که در سابق بوده ، چیزی بوجود میآورد در سطح بالاتر ، از پلهای میرود به پله بالاتر . . . )