نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٠
احتیاج دارد که محکمتر باشد و پاره نشود ، چرا در آن مقاومت بوجود نمی آید ؟ موجودهای مرده و جامد چنین نیستند و این خیلی روشن است و احتیاج به استدلال هم ندارد ، و حتی اگر ما در یک جایی دیدیم موجود جامدی از خودش و خود به خود شرائط مناسبی برای خودش بوجود آورد . این دلیل بر این میشود که بر آن هم یک قوه خاصی حاکم است . این خودش یک اصل اساسی و یک اصل بسیار خوبی است . پس این مسئله عادت باز همان مسئله تأثیر عمل به طور کلی در روح و نقش و قوه حیات از یک سوء تأثیر قوه حیات در عمل از سوی دیگر ، یعنی اینها در واقع از یک باب است . ملکات روحی هم که انسان پیدا میکند در جهت آن عمل است . اگر عمل ، عمل نیک باشد ملکات هم در جهت آن عمل است و اگر فاسد باشد باز ملکات روحی در جهت آن عمل است ، این را ما میگوئیم " عادت " . پس نقش عادت همان نقش عمل است و بلکه نقش متقابل عمل و عامل است . پس معلوم شد که ریشه اصل " « بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون »" اصل انطباق با محیط است ، یعنی اصل انطباق با عمل را میتوان فرعی و شاخهای در اصل انطباق با محیط دانست و یا هر دو را شاخهای از اصل انطباق با محیط دانست و یا هر دو را شاخهای از یک اصل عامتر و کلیتر . این جاد و مطلب هست که باید ذکر شود : [١]
یک مطلب در مورد این است که ماهیت ملکات روحی در انسان چیست ؟ معمولا این جور فکر میکنند که ملکات روحی یک کیفیات نفسانی هستند نه از سنخ علم . مثلا میگویند : ملکه شجاعت ، ملکه تقوی ، ملکه عدالت ، یعنی یک امری ماوراء علم ، یک کیفیت و خصوصیتی که خیلی هم قابل تعریف نیست ، ارسطو هم که آمده در مقابل افلاطون قیام کرده همین را گفته است افلاطون و سقراط معتقد بودند که همه فسادها از جهل و نادانی بر میخیزد و با آموزش حکمت و معرفت میتوان جامعه را اصلاح کرد . در حدیث هم هست .
« علموهم و کفی » حالا ممکن است این حدیث در مورد خاصی وارد شده باشد ولی اگر تعمیم بدهیم مثل نظر آنها میشود که فقط آموزش است و پرورش در کار نیست . ارسطو آمد مسئله تربیت و پرورش را مطرح کرد ، آمده گفت : نه ، معلم به تنهایی کافی نیست برای انسان ، تربیت یعنی ایجاد ملکات متناسب هم لازم است . یعنی هم باید آموخت و هم باید ملکات متناسب ایجاد کرد . علم جزء علت است ، شرایط است ، ولی کافی نیست ، خوب ، مثالهای آن زیاد است . مثلا شخص میداند و جزم دارد که کم باید بخورد .
ولی سر سفره که مینشیند ، چون مبارزه با این قوه شهوانی برای او ملکه نشده است ، بی خیال میخورد .
در اینجا نظریه دیگری هم میشود ابراز کرد که به نوعی جمع بین نظریه ارسطو و افلاطون است و آن این که ملکات ازدیاد علم است . علم مراتب دارد ، یعنی این چیزی
[١] متأسفانه در این جا فقط مطلب اول یعنی ماهیت ملکات روحی ذکر شده است و ظاهرا استاد فراموش کردهاند که مطلب دوم را ذکر کنند .