نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٧
طبق نظر آنها ضرورتهای تاریخ خارج از اختیار انسان بوجود میآید ، و
اشکال ما بر آنها اینست که حتی طبق حرف خودشان هم باید ضرورت تاریخ را
جبری و خارج از اختیار انسان بدانند ، و این مسئله بسیار مهمی است در
فلسفه تاریخ ، که آیا تاریخ را انسان بوجود آورده است یا نه ؟ بنابر
نظریه ما چون ضرورتها ناشی از اختیار انسانها است ، ممکن است انسانها
جهت کمال خودشان را اختیار نکنند به همین دلیل جامعهها تکامل یکنواخت
ندارند ، و این خود یکی از دلائل روشن بر نادرستی حرف آنهاست و جریان
تاریخ هم نادرستی آنرا به خوبی روشن میکند . روی حرف اینها هر چیزی جبرا
روبه تکامل است ، و جامعههای انسانی هم جبرا باید رو به تکامل باشد ، در
صورتی که واقعیت غیر از این است ، و تاریخ بشریت به این شکل نبوده
است تاریخ بشریت نه مثل جامعه حیوانات ( مثلا زنبور عسل ) یکنواخت
بوده ، و نه این که یک خط تکاملی لا یتخلفی داشته است که دائما قدم به
جلو رفته است . لازمه مکتب اینها این است که همیشه قدم بعدی کاملتر از
قدم قبلی باشد ، [ و حال آنکه ] جامعه بشری نوسان دارد ، اعتلا و انحطاط
دارد . حتی به قول خود اینها دوره انحطاط است ( که اینها بیشتر تاریخ
اروپا را هم حساب میکنند ) بعد از دوره دوم یک دوره انحطاط است یعنی
اول یک تمدن عالی یونان و بعد یک تمدن عالی روم بعد هزار سال دوره
انحطاط بوده است . علت این امر این است که این ضرورتها از اختیار
انسانها ناشی میشود ، البته این مسئله را ما قبول داریم و قبلا هم اشاره
کردیم که جامعه انسانی در مجموع رو به جلو میرود . یعنی در مجموع حرکتها
که گاهی رو به پیش بوده ، و گاهی رو به عقب بوده ، و گاهی انحراف به
راست و انحراف به چپ ، و حتی گاهی توقف بوده ولی در مجموع رو به کمال
است . یک وقت میگوییم ، این یک قافلهای است که حرکت کرده و ایست
هم ندارد ، نه به طرف راست نگاه میکند و نه به طرف چپ ، همین طور
میرود و میرود ، و به قول اینها در نهایت هم به جامعه کمونیستی میرسد و
بعد هم خودشان نمی دانند دیگر چه میشود و یک وقت میگوئیم این یک
قافلهای است که حرکت کرده ، گاهی هم توقف کرده و گاهی از این سویا آن
سو پیچیده ، افراط و تفریطهائی پیدا میکند ، گاهی رنگ مادی محض و گاهی
رنگ معنوی محض پیدا میکند ، و گاهی هم اساسا برگشته است ، و به عقب
رفته است ، و باز دو مرتبه حرکت کرده است اما در مجموع اگر معدل
بگیریم جامعه رو به جلو میرود ، و این یک برهان فلسفی دارد ، چون حرکت
به سوی کمال حرکت طبیعی انسان است ، و این بر میگردد به نظریههای ما که
انسان را در طبیعت خودش کمال جو میدانیم .
> تاریخ از نظر تکامل ابزار تولید مانند یک سیل جریان دارد ، و انسانیت را جبرا با خودش میبرد ، تنها نقش انسانها این است که اگر بخواهند میتوانند با این جریان شنا کنند تا سرشان به سنگها نخورد و خرد نشوند و یا سیر را تسریع یا کند کنند ، ولی روی نظریه ما اصالت انسان حفظ نشده است ، باز انسان است که تاریخ را بوجود میآورد . درست است که حرف ما هم سر از ضرورت در میآورد ، ولی فرق است میان ضرورتی که انسان آن را بوجود آورده ، و ضرورتی که خارج از اختیار انسان بوجود آمده است .