نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٧
او معتقد است که آنچه که برای انسان اصالت دارد فقط و فقط امور اقتصادی
است ، و همه چیز دیگر روبنا است ، اصالت ندارد ، انعکاس ، فرافکنی
روابط اقتصادی است ، اخلاق ، دین ، و همه چیز انعکاس است ، " خوب ،
اگر چنین است " پس انسان چه داشته است که از دست داده و از خود
بیگانه شده است ؟ هیچ .
بله ، در پاسخ این ایراد یک چیز میتوان گفت و آن اینکه بگویند - و
این آخرین حرفی است که میتوانند بزنند که بوسیله این امور آزادی را از
انسان گرفتند . زیرا هر کدام از اینها به صورت یک معبود و بت در آمدند
و انسان به جای اینکه خودش را بپرستد ، مالکیت ، دولت و خدا را
میپرستد .
حال میخواهیم بینیم که آیا آزادی به معنای پابند نبودن به هیچ چیز برای
انسان کمال است ؟ آیا آزادی از همه چیز کمال است ؟ آیا یک نفر
کمونیست خود را پابند به این اصول ( اصول مارکسیسم ) میکند یا نه ، از
اینها هم آزاد است ؟ این که معنی ندارد که انسان حتی خود را به اصول
انسانیت هم پابند نسازد ، و الا باید منحط ترین افراد بشر بار یافتهترین
افراد بشر باشند ، [١] چون هیچ پایبندی ندارد و هیچ چیزی جلوی آزادی او
را نمی گیرد در صورتی که اینها خودشان ناچارند قبول کنند که انسان گاهی
از درون خودش اسیر میشود ، خود اینها انسانهای اسیر جاه و پول را
انسانهای منحط میدانند ، یعنی انسانهای اسیر شده در درون
> میگفتند در سایه مادیت انسانیت و ارزش و شرافت انسان از بین میرود عکسکردند و گفتند انسان در سایه دین از خود بیگانه میشود و شرافت خویش را از دست میدهد . پس مسأله انسانیت و شرافت مطرح است ( ١ ) نه از دست دادن نیروی مادی والا اگر چنین بود در حیوان هم باید چنین " از خود بیگانگی " وجود میداشت و دیگر نمی توانستند جواب الهیون را بدهند . [١] سؤال : در واقع بحث صغروی میشود که بگوییم تکامل چیست ؟ او هم معتقد است که سوی کمال باید رفت . جواب : کمال چیست ؟ این مثل همان " گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک " است ، مگر کسی هم در عالم گفته است که گفتار بد ، پندار بد ، کردار بد ؟ بحث در اینست که گفتار نیک چیست . سؤال کننده : من هم حرفم همین است ، پس بحث صغروی است . جواب : حرف من اینست که تا شما برای انسان " خودی " مشخص نکنید نمی توانید از " خود بیگانگی " بگوئید و با " خودی " که شما مشخص کردهاید دیگر برای انسان چیزی باقی نمانده است که از آن بیگانه شده باشد ، حیوانی است از حیوانها که اگر چه دارای نوعی وجدان است ولی این وجدان به نوعیتش تعلق ندارد ، اصلش و چگونگیش و رنگش و شکلش وابسته به طبقه اجتماعی است ، علو و دنوش به معنی وابستگی به ابزار تولیدی رشد یافتهتر است . خوب اگر حیوان است از خود بیگانگی هم ندارد ، زیرا حیوانیت او سرجای خودش باقی است . [١] در بحث پراکسیس خواهد آمد که اینها شرافت را در کار میدانند . علیهذا اصالت کار را از دست دادن مساوی است با از دست دادن شرافت انسانی .