نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٧
و توافقها تشکیل میدهد و تضادها و ناسازگاریها امور اقلی و طفیلی است که لازمه این نظام هم هست . این نظریه متضمن دو مطلب است : یکی اینکه چارهای نیست از وجود این تضادها ، اگر این تضادها نباشد خود متضادها نباید باشند ، و نبود متضادها مساوی با نبودن عالم است ، تضادها لازم لاینفک نظام عالم و شرور لازم لاینفک خیرات است . در این نظریه تضادها یک نقش اساسی در نظام عالم ندارند ، یک سلسله امور طفیلی و اقلی هستند که لازم لاینفک نظام عالم میباشند ، این نظریه هم مثل نظریه اول قبول میکند که نقش تضادها نقش نبایستنی است ، ولی چون پای مصلحت اهم در میان است ، امر دائر است بین اینکه این شرور اقلی نباشند و همه توافقها و سازگاریها هم نباشند ، و اینکه این شرور اقلی در کنار سازگاریها و توافقها باشند ، قهرا شق دوم را باید پذیرفت ، پس در اینکه نقش منفی است هر دو متوافقند ، فرقشان در اینستکه نظریه قبلی قبول نداشت که شرور لازم لاینفک هستند و نیز اقلی بودن آنها را قبول نداشت بلکه میگفت شرور در بافت عالم داخل است . [ و مطلب دوم اینکه این تضادها و ناسازگاریها در اقلیت قرار داد و رویهمرفته در نظام عالم توافقها و سازگاریهایش از تضادها و ناسازگاریهاست ] .
نظریه سوم : نظریه خلاقیت تضادها
نظریه سوم : اینستکه تضادها در ارکان عالم دخالت دارد ، و برخلاف دو نظر قبل ، نقش تضادها را منفی نمیداند و میگوید : اگر یک روزی آرزوهای خیام مابانه تحقق یابد و تضادها و ناسازگاریها از میان برود ، آن روز است که عالم تنوع و زیبائی و احیانا حرکت خویش را از دست خواهد داد ، تنوع و زیبائی ، بستگی به تضادها دارد برای اینکه اگر تضاد و اختلاف نباشد همه عالم میشود یک سلسله امور متشابه که نمیتوانند روی یکدیگر اثر بگذارند . تا اختلاف و تضاد نباشد و روی یکدیگر اثر نگذارند اشیاء به همان حالت اولشان باقی میمانند ، و مثلا اگر عالم را خداوند از صد یا دویست عنصر خلق کرده باشد و باهم اختلاف نداشته باشند ، از ازل تا به ابد این عناصر به یک حالت در کنار یکدیگر باقی خواهند ماند و التقاء ساکنین [ بلکه ساکنات ] میشود . پس باید این ناسازگاریها و اختلافها باشد ، تا منتهی به سازگاری در سطح عالیتر بشود . از همین جا میتوانیم پی ببریم که تضاد چگونه باعث حرکت میشود و نقش تضاد چیست . آیا نقش تضاد نقش عامل محرک است یا نقش عاملی که رفع مانع از حرکت میکند همانگونه که فلاسفه ما میگویند . آنها که میگویند " لولا التضاد ما صح دوام الفیض عن المبدأ الجواد " به این معنی است که اگر ماده حالتی را که دارد حفظ بکند نوبت به حالت بعدی نمی رسد به فیض بعدی نمی رسد . و آن حالت قبلی خود به خود زایل نمی شود ، تضادی در کار نباشد و عوامل دیگری نباشند که این صورت را زایل و فاسد و منهدم کنند صورت دیگری کائن نمی شود [ که البته این حرف طبق فلسفه کون و فساد است نه فلسفه حرکت جوهریه ] .