نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٨
حکمت نظری و حکمت عملی هیچ کس بیشتر از شیخ بحث نکرده باشد شیخ در اول " الهیات شفا " ، حکمت را تقسیم کرده است به حکمت نظری و حکمت عملی و در " منطق شفا " مفصلتر بیان کرده و شاید در " مباحثات " ، از همه جاها مفصلتر بحث کرده باشد ، و این بحثهای قدیمی در مجموع یک زمینه خوبی بدست داده است ، اما بقدر کافی بحث نشده است ، و حتی در مورد عقل عملی ، یک اجمالی در کار هست و از کلمات بعضیها استفاده میشود که عقل عملی را بعنوان یک قوه ادراکی نفس تلقی کردهاند ، یعنی عقل ما دو نوع ادراک دارد یکی قوه ادراک علوم نظری و یکی قوه ادراک علوم عملی ، ولی از بعضی کلمات استفاده میشود که " عقل " در مورد عقل عملی و عقل نظری بنحو اشتراک لفظی بکار میرود ، و عقل عملی از سنخ عقل و ادراک نیست ، قوه عماله است نه قوه علامه ، در کلمات حاجی [ سبزواری ] مطلب به این شکل آمده است . پس این مطلب درست در کلماتشان روشن نیست که عقل عملی و عقل نظری ، دو قوه ادراکی هستند یا اینکه نه : این قوه یکی قوه علامه است و دیگری قوه عماله ، که در این صورت اطلاق عقل بر عقل عملی [ و عقل نظری ] از باب اشتراک لفظی است ، یعنی عقل عملی در واقع از سنخ عقل [ بمعنای قوه علامه ] نیست . [ به هر حال ] قدمای ما ، حکمت عملی را که شامل اخلاق هم هست اینجور تعریف میکردند : علم به افعال اختیاری انسان ، از حیث اینکه چگونه باید باشد ، و اینکه چطور اگر باشد علی افضل و احسن و اکمل ما یمکن است . این نوع تعریفی بود که قدما میکردند ، که با یک مسئلهای که در حکمت نظری بود ( که آن مسئله نظام احسن واکمل است که آیا این نظام موجود نظامی است که علی افضل و احسن واکمل ما یمکن است یا نه ) تا اندازهای شبیه میشد البته مسأله نظام احسن درباره " هست و نیست " است ، ولی در مورد افعال اختیاری انسان بحث از " هست و نیست " نیست ، بحث درباره اینستکه چگونه باید باشد و اینکه چگونه اگر باشد ، علی احسن و افضل واکمل مایمکن است . علمای جدید ، گاهی اینجور تعبیر میکنند و میگویند : اخلاق ، علم چگونه زیستن است ، نه اینکه چگونه انسان زیست میکند بلکه چگونه باید زیست بکند . اینهم تقریبا همان مفهوم را میرساند ، ولی با چند قیدی که باید به آن اضافه شود : یکی اینکه : چگونه باید زیست کند ، چگونه باید زیست کند کلی است ، همچنانکه قدما هم که میگفتند : علم به اینکه افعال اختیاری انسان چگونه باید باشد ، مقصودشان چگونگی کلی بود ، یعنی یک دستور العمل کلی برای همه انسانها ، نه اینکه من بالخصوص چگونه باید رفتار بکنم و آن دیگری چگونه . پس کلیتی که برای همه اینها محفوظ است . یک قید دیگری هم باید به این تعریف اضافه کرد ، و آن اینکه : اینها میگویند . اخلاق علم چگونه زیستن است ، گاهی خود اینها هم یک قیدی به آن اضافه میکنند که با نظر قدما نزدیکتر میشود ، و آن اینکه ، میگویند : چگونه انسان زیست کند که زیستش دارای قداست و تعالی باشد . در مفهوم اخلاق یک نوع تقدس و تعالی و باصطلاح " ارزش داشتن " خوابیده است ، [ سخن از این است که ] امروز ، چگونه انسان با ارزش زیست بکند .