نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٨
انسان بحسب " من " ملکوتی خودش کمالاتی دارد ، کمالاتی واقعی نه قرار دادی ، چون انسان تنها بدن نیست ، نفس هم هست ، کاری که متناسب با کمال معنوی روحی انسان ، آن میشود کار علوی و کار ارزشمند ، کاری که با جنبه علوی روح ما سر و کاری ندارد میشود یک کار عادی و کار مبتذل . ما ، اصل خوبی و بدی را همانطور قبول میکنیم که امثال آقای طباطبائی و راسل گفتهاند ، که معنای " خوب نبودن " " باید و نباید " ، دوست داشتن و دوست نداشتن است ، ولی کدام ( من ) دوست داشته باشد ؟ ( من سفلی ) یا ( من علوی ) ؟ آنجا که ( من علوی ) انسان دوست داشته باشد ، میشود اخلاق و ارزش و اینکه انسان برای اخلاق یک علوی احساس میکند ناشی از همین جاست ، و اینکه انسان یک جنبه از وجود خودش و کارهای مربوط به آن جنبه را دارای علو و بلندی میبیند . یک اعتبار و قرارداد نیست ، بلکه برای اینستکه آن جنبه را در وجود اقوی و اکمل احساس میکند ، و تمام کمالات هم به همان وجود و اشتداد در آن بر میگردد ، و همه نقصها هم به عدم . روی این نظر ، راستی ، درستی ، احسان ، رحمت ، خیر رساندن و امثال این گونه یک سلسله معانی مسانخ و مناسب با ( من علوی ) انسان است . حکما هم که گفتهاند حکمت عملی مربوط به فعل اختیاری است از نظر اینکه افضل و اکمل چیست ، و میخواهند مطلب را در نهایت امر به نفس برگردانند ، و تعرج هم میکنند که نفس انسان دو گونه کمال دارد ، کمال نظری و کمال عملی . یادگرفتنها و بدست آوردن حقایق عالم کمال نظری نفس است ، اخلاق فاضله کمالات عملی نفس است ، یعنی نفس را در مقام عمل رشد میدهد . و رابطهاش را با بدن متعادل میکند و به آنچه که کمال واقعی نفس هست کمک میکند . اگر این مطلب را بگوییم ، به یک اصل اسلامی بسیار بزرگی میرسیم که حکما نگفتند . و آن اینکه : انسان بحکم اینکه دارای یک شرافت و کرامت ذاتی است که همه جنبه ملکوتی و نفخه الهی است ، ناآگاهانه آن کرامت را احساس میکند بعد در میان کارها و ملکات ، احساس میکند که این کار یا این ملکه با این شرافت متناسب هست یا نیست ، وقتی احساس تناسب و هماهنگی میکند ، آنرا خیر و فضیلت میشمارد ، و وقتی آنرا بر خلاف آن کرامت مییابد ، آنرا رذیلت میداند ، مانند حیوانات که به حکم غریزه هدایت میشوند به نفع و ضررشان . نفس انسان نیز در ماوراء طبیعت کمالاتی دارد ، بعضی کارها و ملکات متناسب با آن کمالات است . و بایدها و نبایدها و خوب و بدهای کلی توجیهش اینستکه : انسانها آنچه در کمال نفسشان هست ، متشابه آفریده شدهاند ، و وقتی متشابه آفریده شدهاند دوست داشتنها هم همه یک رنگ میشود ، دیدگاهها هم در آنجا یک رنگ میشود . یعنی علی رغم اینکه انسان از نظر بدنی و از نظر مادی و طبیعی در موضها و موقعهای مختلف قرار گرفتهاند ، و در شرائط مختلف نیازهای بدنی متغیر است ، از جنبه آن کمال صعودی و کمال معنوی همه انسانها در وضع مشابهی قرار گرفتند و قهرا دوست داشتنها و خوبها و بدها در آنجا یکسان و کلی